اندیشه اسلامی ایرانی

اندیشه اسلامی ایرانی

تاریخ ایران اسلام
اندیشه اسلامی ایرانی

اندیشه اسلامی ایرانی

تاریخ ایران اسلام

آموزش و پرورش در ایران باستان



ایرانیان از دورترین دوران ها برای آموزش و پرورش اهمیت بسیار قائل می شدند. خرد و دانش و ادب در نزد ایرانیان از پرارزش ترین صفت ها و خصوصیت های یک فرد به شمار می رفت. در کتاب های دینی و ادبی فلسفی مانند اوستا، گفتارهای فراوانی در مورد دانش و ادب آموزش یافت می شود و همین گفتارها که درازنای سده های دیگر در کتاب های مختلف به گونه های متفاوت تکرار شده نشان دهنده ی پیوستگی تاریخ و توجه ایرانیان به آموزش و پرورش و گرامی بودن مقام دانش و خرد و ادب در نزد آنان می باشد. آموزش و پرورش در ایران باستان این مفهوم را داشت که یک فرد می بایستی دانش اندوزی نماید و ادب را فراگیرد تا آن که صاحب صفات و کردار نیک گردد و بتواند برای اجتماع عضو مفیدی بشمار رود. این سنت بعدها نیز در دوره های اسلامی گرامی ماند و دستورات قرآن که ضمن آن مقام معلم و دانش گرامی شمرده شده بود، سرمشق مسلمانان و الهام بخش آنان قرار گرفت (فرشاد، ص353).

 

با توجه به شواهد به جای مانده از دوران باستان می توان اذعان داشت که در ایران باستان عوامل اولیه ی تعلیم و تربیت عبارت از موارد زیر بودند :

1- طبیعت و وضع جغرافیایی کشور.

2- آرا و عقایدی که آریایی‌ها با خود آورده بودند و زرتشت آن‌ها را پیراسته و اصلاح کرده بود، به عبارتی نقش دین در روند آموزش.

3- دولت و نقش ویژه ی آن در پرورش دادن متعلمین ( صدیق، ص52).

 

طبیعت و وضع جغرافیایی به سبب این که ایران سرزمینی است تقریبا خشک و بیابانی و کوه‌های آن عمدتا برهنه از رستنی‌ها است، لذا ضرورت حیات در چنین سرزمینی با توجه به کم‌بود منابع آب و غذا، سخت‌کوشی و مدارا است. بنابراین مردمان ایران باستان مردمانی نیرومند، زحمت‌کش، قانع و سازگار بارآمدند. به واقع، طبیعت اینان را به آموختن چنین خصایصی وادار می ساخت. از سوی دیگر ایران در همسایگی آسیای مرکزی که محل اسکان طوایف و ایلات و عشایر چادرنشین و بیابان‌گردی که دارای فرزندان زیاد و وسایل معیشتی اندک بودند قرار داشت و ایرانیان پیوسته در حال مبارزه و مقاومت در برابر تهاجمات پیاپی اینان که برای تحصیل قوت و غذا به ایران هجوم می آوردند بودند و لذا مجبور به آموختن چگونگی مقاومت و فنون جنگی و دلیری گشتند. هم‌چنین در مجاورت ایران‌زمین در سمت مشرق دو کشور چین و هند و در سوی مغرب آسیای صغیر و یونان بودند و راه عمده ارتباطی شرق و غرب از ایران می‌گذشت و لذا ایرانیان آن زمان در طی قرون و اعصار از این موقعیت سود برده و از علم و ادب و تمدن و هنر خاور و باختر استفاده می کردند و ملل شرق و غرب را نیز از تمدن خویش بهره‌مند می‌ساختند.

 

اما در باب دین به عنوان دیگر عامل مهم و فاکتور مؤثر در روند آموزش و پرورش باید اذعان داشت که دین زرتشت، که علی‌رغم حضور دگر ادیان در محدوده این مرز و بوم فراگیرترین ادیان بوده است، نقشی پررنگ را در این زمینه ایفا نموده است. با توجه به این که دین زرتشت برای دانش و خرد اهمیت بسیار قائل گشته است و مزداپرستان را به تعلیم و تربیت فراخوانده است و حتی فرشته‌ای به نام «چیستا» بر امر آموزش تعیین نموده بود ( وکیلیان، ص21).

 

نمونه‌هایی از اهمیت آموزش و تعلیم در دین زرتشتی به عنوان گواهی بر صدق ادعای فوق ذکر می‌گردد :

 

در وندیداد آمده است که : «اگر شخص بیگانه یا هم‌کیش یا برادر یا دوست برای تحصیل هنر نزد شما آمد او را بپذیرید و آن چه خواهد بدو بیاموزید» (صدیق، ص56؛ کشاورزی، ص21).

 

و در دینکرد دیگر کتاب متعلق به زرتشتیان آمده است : «تربیت را باید مانند زندگانی مهم برشمرد و هرکس باید بوسیله پرورش و فراگرفتن و خواندن و نوشتن خود را به پایگاه ارجمند رساند» (کشاورزی، ص81).

 

و در پندنامه ی زرتشت آمده است : «به فرهنگ خواستاری کوشا باشید، چه فرهنگ تخم دانش و بَرَش خرد، و خرد رهبر هر دو جهان است» (صدیق، ص57).

 

هم‌چنین در وندیداد باز هم در این باب آمده است : «از سه راه به بهشت برین می‌توان رسید، اول دستگیری نیازمندان و بینوایان، دوم یاری کردن در ازدواج بین دو نفر بینوا و سوم کوشش و کمک به تعلیم و تربیت نوع بشر که به نیروی دانش، شر و ستم این دو آثار جهل از جهان رخت بربندد» (حکمت، ص95).

 

با توجه به نمونه‌های فوق و ده‌ها نمونه‌ی دیگر، که مجالی برای بیان آن‌ها نمی باشد، آیا نمی‌توان اذعان داشت که دین زرتشت مشوق و ترغیب کننده یادگیری و آموختن بوده است ؟

 

اما در مورد نقش دولت به عنوان سومین فاکتور مؤثر در امر آموزش، از زمانی که حکومت مادها در ایران تأسیس گردید و سپس شاهنشاهی ایران بنیاد گرفت و اقتدارات در یک جا تمرکز یافت، اداره کردن این کشور پهناور محتاج افرادی گردید که مورد اعتماد بوده و تکالیف خود را نیکو بشناسند و بدان عمل کنند. از این رو دولت به حکم ضرورت از اطفال شاهزادگان و بزرگان و نجبا و طبقات برجسته ی کشور، عده‌ای را برای انجام امور تربیت می نمود، به گونه‌ای که حتی دولت افراد جامعه را به طور مستمر در کنترل داشت و تعلیم و تربیت به منزله ضرورتی اجتماعی در اختیار صاحبان قدرت بود (درانی، ص 25).

 

اهداف آموزش و پرورش در ایران باستان :

با توجه به مدارک و اسناد به جای مانده دوران باستان می‌توان هدف کلی تعلیم و تربیت در ایران باستان را این دانست که کودک عضو مفیدی برای جامعه گردد ( الماسی، ص71؛ صدیق، ص 75).

در تایید گفتار خویش به جملاتی از یسنا اشاره می‌گردد که در آن آمده است :

«... ای اهوره‌مزدا به من فرزندی عطا فرما که از عهده ی انجام وظیفه نسبت به خانه ی من و شهر من و مملکت من برآمده و پادشاه دادگر مرا یاری کند» (حکمت، ص78؛ صدیق، ص 75).

 

اما جزییات اهداف مهم آموزش و پرورش ایران پیش از اسلام را می‌توان به صورت ذیل خلاصه نمود:

1- هدف دینی و اخلاقی که تحت تعالیم زرتشت به شعار اندیشه ی نیک، گفتار نیک، کردار نیک جامه ی عمل پوشانند.

2- هدف نیرومندی و بهداشتی برای تندرستی و پاک تنی و راستی و جوانمردی، چنان که در دین زرتشت پاکیزگی تن برای هر زرتشتی از وظایف دینی است و ناپاکی تن و بیماری به اهریمن منسوب است.

3- هدف جنگی و نظامی  جهت نگهداری حدود مرز و بوم و حفظ آرامش و دفاع در برابر دشمنان.

4- هدف اقتصادی به جهت تهیه ی نان و قوت مردم و رفاه و آسایش آن‌ها و حفظ خانواده و توسعه ی صنعت و هنرها.

5- هدف سیاسی به جهت روابط عمومی  و امنیت و کشورداری و روابط خارجی (الماسی، ص 72؛ حکمت، ص63).

 

سازمان آموزشی ایران باستان :

در طی قرون و اعصار متمادی سازمان تعلیم و تربیت یکسان نبوده است و به فراخور زمان مکان های آموزشی اعصار باستان متفاوت بوده‌اند. اما در قسمت زیادی از این مدت خانواده، آتشکده و آموزشگاه درباری به پرورش اطفال و نوجوانان می‌پرداختند که البته در برخی قرون دبستان و دانشگاه نیز به آن افزوده شده است (صدیق، ص 59؛ الماسی، ص65).

 

برنامه‌ی آموزشی در ایران باستان :

برنامه‌ی تعلیم و تربیت در ایران باستان را می‌توان شامل سه قسمت عمده دانست :

1- پرورش دینی و اخلاقی.

2- تربیت بدنی.

3- تعلیم خواندن و نوشتن و حساب برای طبقات خاص (ضمیری، ص20؛ صدیق، ص62).

 

پرورش دینی و اخلاقی : از آن جا که آموزش‌های اولیه بیشتر جنبه دینی داشت، ادیان را می‌توان نخستین پایگاه آموزش انسانی دانست که در زندگی روزمره نقش آموزش را با قدرت با زندگی فرهنگی مردم می آمیخته است (کشاورزی، ص10) و از آن جا که در اوستا فصل مخصوصی به تربیت کودک و معلم و روحانی اختصاص یافته بود و در پندنامه ی بزرگمهر نیز از اهمیت آموزش دینی سخن به میان آمده است و هرکسی را موظف می‌داند که یک سوم شبانه روز را صرف تربیت دینی نماید، می توان اذعان داشت که در واقع مهم‌ترین و یا یکی از مهم‌ترین قسمت‌های برنامه آموزشی ایران باستان، پرورش دینی و اخلاقی بوده است (صدیق، ص64؛ وکیلیان، ص24) و این نوع آموزش به واقع رایج‌ترین و همگانی‌ترین نوع تعلیم به شمار می‌رفت که در خانه و آتشکده معمولا انجام می‌پذیرفت (وکیلیان، ص 24).

 

تربیت بدنی و آموزش نظامی : یکی از مهم‌ترین نوع تعالیم نوجوانان و جوانان را تشکیل می‌داده است و هدف آن دفاع از مرزها و لشکرکشی، پرورش روحیه‌ی سلحشوری و جنگاوری و حفظ وحدت می بود. برای تربیت بدنی سوارکاری، تیراندازی، شکار، چوگان، ژوبین اندازی و شنا را می‌آموختند ( جهت اطلاع بیشتر در این باب رجوع کنید به صدیق، ص 72-66).

 

خواندن و نوشتن و حساب کردن : که معمولا فقط به عده ی معدودی آموخته می‌شد. به مانند فرزندان بزرگان و موبدان که معمولا برای فرماندهی سپاه و حکمرانی و دادرسی و نگاه‌داری دفاتر دیوان و حساب و مالیات تربیت می‌شدند. در واقع می‌توان اذعان داشت که این مرحله از آموزش فقط ویژه ی اشراف بوده است. از سوی دگر در این مرحله به تربیت ترجمه کنندگان زبان‌های ملل مختلف نیز اقدام می‌شده است. هم‌چنین مطابق نظر فردوسی، که با منابع تاریخ ایران باستان آشنا بوده است، سخنوری آموختن نیز در این مرحله همواره قسمتی از تربیت شاهزادگان بوده است:( بیژن، ص 195-194)

 

           ز بیداد و از داد و تخت و کلاه             سخن گفتن و رزم و راندن سپاه

 

آموزش و پرورش در دوران حکومت مادها :

مدارک موجود درباره ی تمدن و فرهنگ مادها آن چنان اندک است که امکان اظهار نظر قطعی را درباره ی اوضاع فرهنگی مادها دشوار می‌سازد. در واقع راجع به معارف مادها اطلاعاتی در دست نمی‌باشد زیرا که نه سنگ نبشته‌ای از آنان تاکنون کشف شده است تا مدرک قرار داده شود و نه از یونانی‌ها و یا ملل دگر در این زمینه اطلاعات جامعی به دست آمده است (بیژن، ص120). حتی تاکنون هیچ مدرک مستقیمی که دال بر آشنایی مادها با خط و کتابت باشد به دست نیامده است (دیاکونوف، ص339)؛ اما تا حدی تعلیم و تربیت اجتماعی مادها را می‌توان از کیفیت تعلیم و تربیت عصر هخامنشی حدس زد، زیرا که پارس‌ها در بادی امر از حیث تمدن و معارف در رتبه‌ای پایین تر از مادها قرار داشتند، اما هم‌نژاد و هم‌کیش و هم‌زبان آنان بودند و وقتی که پارسیان بر آنان سلطه یافتند تمدن آنان را نیز اخذ نمودند (با توجه به این که تمدن هخامنشی از تمامی تمدن‌های تابع از جمله تمدن ایلامی جهت رشد خویش استفاده نموده است).

 

به هر تقدیر مادها مطمئنا دارای خط و کتابت بودند و این خط احتمالا مشابه همانی بوده است که امروزه خط باستانی پارسی خوانده می‌شود. زیرا این نکته مسلما غیر محتمل است که پادشاهی بزرگ ماد فاقد خط و کتابت بوده باشد و پارسیان واجد خط باشند (دیاکونوف، ص 340).

البته شواهدی نیز بر اثبات این امر دلالت دارد زیرا با توجه به مطالب کتاب دانیال در این که مادها صاحب خط بوده‌اند و نوشته‌هایی به زبان مادی وجود داشته است جای تردید باقی نمی‌ماند (بیژن، ص 124). حتی ظاهرا خواندن و نوشتن تا حدی در میان مردمان معمولی نیز مرسوم بوده است و فقط منحصر به مغ‌ها و روحانیان و اشراف نبوده است. زیرا بر طبق آن چه که از تواریخ بر می‌آید مردم عرایض خود را به شاه می‌نگاشته اند و شاه عرایض را می‌خواند و هر حکم را نوشته و به آنان بازپس می‌فرستاد. (هرودوت، ص60).

 

گذشته از این، نگارنده ی تاریخ ماد نظریه ی دیگری نیز ابراز می دارد :

« ... خط میخی پارسی باستانی با خط میخی بابلی و ایلامی تفاوت بسیار دارد و با این که محتملا با دیگر خطوط میخی آسیای مقدم منشأ مشترکی دارد ولی آن را نمی توان مستقیما برگرفته از آن‌ها شمرد. تعبیر کلام آن است که چند حلقه فاصل بر ما مجهول است و بیش‌تر گمان می‌رود که خط میخی ماد جزء این حلقه‌های فاصل و مجهول بوده است، به عبارتی پارسیان خط میخی را از مادها اخذ کردند... »(دیاکونوف، ص 340).

 

مادها برای امور اداری و لشگری خویش مطمئنا دفاتری به مانند پارسیان داشته‌اند اما واضح و آشکار است که تشکیلات آنان بدان اندازه پیشرفته و پیچیده نبود که نیاز به گروهی انبوه از دبیران احساس گردد بنابراین به احتمال زیاد آموزش این فنون در انحصار مغان بود (سلطانزاده، ص12) که البته لازم به ذکر است شواهدی نیز مبنی بر وجود سازمان‌ها و دفاتری جهت اداره ی کارهای مربوط به امور مالی و حسابداری با توجه به پیشرفت و رونق اقتصاد مادها به خصوص در زمینه ی زراعت و دامداری وجود دارد (حکمت، ص 149).

 

علاوه بر این، بنا به نظر دیاکونوف تعالیم زرتشتی به وسیله ی کاهنان و مبلغان قبیله ی ماد که به مغان موسوم بودند اشاعه یافت و به عبارتی تعالیم مغان مورد پشتیبانی جدی شاهان ماد قرار گرفته بود و حتی تعالیم مزبور تا حدی به مردم تحمیل می شد (دیاکونوف، ص370). دیاکونوف را حتی اعتقاد بر این است که سرزمین ماد در قرون هفت و هشت پیش از میلاد از کانون‌هایی بوده که از آن جا مفهومات دینی و فلسفی انتشار یافته است (دیاکونوف، ص345).

به هرحال آن چه که از کیفیات زندگی مادها و با توجه به کمبود مدارک می‌توان استنباط نمود این است که آنان مطمئنا دارای ساختار و یا سازمان‌هایی جهت تعلیم و تربیت بوده اند. هرچند مشخص نمی‌باشد که چنین سازمان‌هایی دارای چه درجه‌ای از پیشرفت و توسعه ی تمدنی بوده‌اند. اما به احتمال قریب به یقین نسبت به همسایگان خویش در بین النهرین از حیث دانش و فرهنگ در مرحله ی پست‌تری قرار داشتند.

 

آموزش و پرورش در عصر هخامنشیان :

آن گونه که برمی‌آید در عصر هخامنشی مکان‌هایی برای آموزش کودکان و اطفال دایر بوده است. به عنوان نمونه‌ گزنوفون یونانی در «کوروش‌نامه»ی خویش دراین باب می‌گوید :

«... اطفال به مکتب می‌رفتند تا ادب بیاموزند و رؤسا و مراقبانشان اکثر اوقات روز مراقب حال آنان بودند و قضاوت و عدالت را میان آن‌ها مجری می‌داشتند ...» (گزنوفون، ص6).

 

جالب آن است که بنا به ادعای گزنوفون تا حدود شانزده یا هفده سالگی کودکان در این مکان آموزش‌های مختلف نظیر اعتدال مزاج، اطاعت، وظیفه شناسی، تیراندازی و پرتاب نیزه می‌آموختند (گزنوفون، ص7). از سوی دگر، هرودوت اذعان می‌دارد که دوره ی تربیت کودکان در ایران بین پنج تا بیست و پنج سالگی است و سه کار مهم بدانان آموخته می‌شود : اسب سواری، تیراندازی و راستگویی (هردوت، ص 75).

 

گزونوفون هم‌چنین مدعی است که در ایران محلی به نام الوترا (Eleuthera) وجود داشته که در آن اطفال بزرگان تربیت می‌یافتند (گزنوفون، ص5). گزنوفون در ضمن اذعان می‌دارد که اطفال ایرانی پس از این که به سن بلوغ می‌رسیدند، ده سال در اطراف بناهای دولتی به سر می‌بردند تا هم از بناهای دولتی حراست نمایند و هم به اعتدال مزاج عادت یابند (گزنوفون، ص5).

 

افلاطون نیز درباره ی تعلیم شاه‌زادگان هخامنشی بیان می‌دارد که شاهزادگان به محض تولد به خواجگان و پرورشگران سپرده می‌شدند تا به بهترین شکل پرورده شوند و زمانی که کودک به هفت سالگی پای می‌نهاد سوارکاری و شکار به او آموخته می‌شد و در چهارده سالگی چهار نفر که به مربیان شاهانه موسوم بودند برای تعلیم و تربیت شاه‌زاده انتخاب می‌گشتند که یکی از آنان در دانایی برتر از دیگران بود و مسئولیت آموزش حکمت زرتشت و آیین کشورداری را عهده‌دار می شد و دومی  که در دادورزی و عدالت شهره بود، آیین راست‌گویی و درستکاری را به شاه‌زاده آموزش می‌داد و نفر سوم که پرهیزگارترین بود به کودک آزادگی و پرهیزگاری می‌آموخت و نمی‌گذاشت که وی مغلوب و دستخوش شهوات گردد و به او می‌آموخت که به راستی آزاده باشد و آموزگار چهارم نیز دلاوری و بی‌باکی را به شاهزاده می آموخت. (سلطان‌زاده، ص 17؛ وکیلیان، ص 83).

 

جاب است که گزنوفون مدعی است که تمام افراد ایرانی مجاز به گسیل داشتن فرزندان خویش به مدارس بودند، اما شرطی را برای این امر قائل می‌گردد و اعزام اطفال به مدارس را فقط مختص کسانی می‌داند که محتاج یاری کودکان خویش در امر معیشت نبودند (گزنوفون، ص 10).

 

آموزش عالی و تحصیلات عالیه را نیز در ایران باستان و با توجه به کمبود اسناد و مدارک عمدتا با تأسیس دانشگاه گندی شاپور به عهد ساسانیان مرتبط می پندارند، اما با توجه به شواهد به جای مانده از آن دوران می‌توان اذعان نمود که تعالیم عالیه در عصر هخامنشی نیز وجود داشته است. به عنوان نمونه، داریوش بزرگ در مصر، که ایالتی از ایالات ایران در عهد حکومت هخامنشیان محسوب می‌گشت، دستور احیای دانشکده ی پزشکی شهر «ساییس» را صادر نمود و طبق فرمان او جوان‌های خانواده‌های برجسته ایرانی برای فراگرفتن فنون پزشکی به ساییس گسیل گشتند (بیژن، ص326؛ سلطان‌زاده، ص19؛ ضمیری، ص67).

 

از سوی دگر، در عصر هخامنشی دانشکده‌های عالی و مهم در شهرهای بورسیپه، میلت، ارخویی، ری، و بلخ جهت آموزش علم طب وجود داشت (حکمت، 383؛ ضمیری، ص 61).

هم‌چنین وجود کتابخانه‌های بزرگ در عصر هخامنشیان در نقاط مختلف قلمرو هخامنشیان نشان دهنده ی آموزش و پرورش سازمان یافته می‌باشد. از جمله کتابخانه‌های این عصر کتابخانه‌های استخر، کهندژ، شاه اردشیر، و شپیگان را می‌توان نام برد (حکمت، ص 64).

 

حمایت شاهان هخامنشی از تحقیقات نجومی و علم هیأت نیز جالب توجه است و نشان دهنده ی اهمیت امر دانش آموزی در ایران عصر هخامنشی. داریوش کبیر منجم معروف کلدانی آن روزگاران «نبوری مننو» را تحت حمایت خویش قرار داد و او در سایه ی چنین حمایتی به کنجکاوی‌ها و مطالعات نجومی خویش پرداخت. «کیدین نو» دگر منجم شهیر کلدانی معاصر هخامنشیان نیز در سایه ی حمایت دولت شاهنشاهی ایران همان سلسله مطالعات را پی گرفت و ادامه داد (بیژن، ص 333-332).

گزارش‌های مورخان یونانی آن دوران همچون «کتزیاس» از وجود روزنامه‌ی رسمی  در دربار هخامنشی حکایت می‌کند که نشانی دگر از پیشرفت دانش و اهمیت تعلیم و تربیت آن روزگار می باشد (ضمیری، ص 21).

 

از سوی دگر، اشارات هرودوت در جریان گردآوری تاریخ معروف خویش مبنی بر استفاده از آثار تاریخ نویسان ایرانی و هم‌چنین اشارات کتاب‌های عزرا و استر به کتاب «تاریخ شاهان ماد و پارس» را می‌توان دلیلی دگر بر رواج تعلیم و تربیت برشمرد (بیژن، ص333).

گسیل داشتن هیأت‌های اکتشافی و علمی  جهت اکتشافات دریایی و جغرافیایی از سوی داریوش بزرگ و خشایارشا را نیز می توان از دگر نشانه‌های وجود آموزش و پرورش سازمان یافته در ایران هخامنشی فرض نمود (هردوت، ص 222-218).

 

شواهد بسیار دیگری نیز به طور غیر مستقیم بر پیشرفته بودن روند تعلیم و تربیت در عصر هخامنشیان دلالت دارد. از جمله می‌توان به موارد ذیل استناد نمود :

 

   - حفر ترعه‌ی (کانال) سوئز بین رود نیل و دریای سرخ در دوران حکومت داریوش بزرگ (حکمت، ص 443) و حفر کانال توسط دو سرمهندس ایرانی به نام‌های «بوباروش» و «ارتاکائوش» به امر خشایارشا بر دماغه ی کوه اتوس در لشگرکشی به یونان به جهت عبور رزم ناوهای ایران (هردوت ، ص363) نشان دهنده وجود مهندسانی کارآزموده و کاربلد می‌باشد که مطمئنا مهندسان کار آزموده فقط به ضرورت آموختن و تعلیم به وجود می آمدند.

   - تاسیس دانشکده‌ای در سائیس مصر به فرمان داریوش بزرگ به جهت آموزش فنون کشورداری (بیژن ، ص 338).

   - ایجاد جاده ی شاهی مشهور که از شوش تا سواحل دریای اژه امتداد داشت (هردوت، ص 312).

   - بحث و بررسی‌های هفت سردار بزرگ پارسی پس از بازپس گیری تاج و تخت از مغ غاصب (سمردیس) در باب انواع حکومت و حتی صحبت آنان در مورد حکومت دموکراسی یا الیگارشی (هردوت، ص 222-218) یکی دیگر از دلایل آگاهی ایرانیان از علوم سیاسی و فلسفه و بالطبع تعلیم و تعلم آن است.

   - نحوه ی انتخاب و انتصاب قضات از میان افراد تعلیم دیده ( سلطان‌زاده، ص 18) را نیز می‌توان نشانی از توجه و آشنایی ایرانیان آن روزگاران با علم حقوق و آموزش آن دانست.

   - الواح گلی کشف شده در خزانه ی تخت جمشید نیز ثابت کننده ی آشنایی ایرانیان با فرآیند آموزش و تعلیم می‌باشد. به عنوان نمونه در میان الواح گلی تخت جمشید سندی مالیاتی وجود دارد که حاوی بقایای مالیاتی بانویی است که قسمتی از مالیات خود را پرداخت نموده و به موجب این سند باقی آن را داده و تسویه حساب گرفته است (حکمت، ص152). با توجه به این الواح به سهولت می‌توان دریافت که هخامنشیان در زمینه امور مالی و حساب‌داری، مراکز بایگانی داشته و کسانی که مامور نگهداری و بایگانی این اسناد بوده‌اند در این زمینه آموزش‌های لازم را کسب کرده بودند.

   - وجود صنعت فرش و بافندگی را می‌توان دلیل قاطع دیگری بر وجود دانش‌های گیاه شناسی، رنگ شناسی، نقاشی و حتی کیمیا و دام پروری و دام پزشکی دانست. از نمونه‌های بارز این صنعت می‌توان به قطعه ی فرش مکشوف در «پازیریک» که مشتمل بر تصویر ملکه‌ها و بانوان ایران عهد هخامنشی است و هم اکنون در موزه «ارمیتاژ لنینگراد» روسیه نگه‌داری می‌شود اشاره داشت (حکمت، ص 264-261).

   - وجود آثاری به مانند تخت جمشید و مکان‌های باستانی دیگر با آن همه محاسبات دقیق ریاضی و فنی و مهندسی دلیلی بر وجود دانش ‏و آموزش معماری و هنر در عهد هخامنشیان است. با توجه به مطالب ذکر شده و علی رغم آن که کیفیت و روند آموزش و پرورش عصر هخامنشی کاملا مشخص نمی‌باشد، می‌توان به سهولت دریافت که علم و دانش و تعلیم و تعلم آن از ارزش و اعتبار بالایی برخوردار بوده است.

 

آموزش و پرورش در عصر سلوکیان و اشکانیان :

با انقراض یافتن سلسله ی هخامنشی توسط اسکندر مقدونی و سپس تاسیس سلسله ی سلوکی توسط یونانیان (مقدونیان) در ایران، شکوفایی فرهنگی ایران در مقایسه با دوران گذشته به واقع از میان رفت. به عبارتی در این دوره آموزش و پرورش به شیوه ی سنتی دچار رکود گردید. زیرا بنا به مدارک و مستندات تاریخی از سوی سلوکیان بسیاری از آتشکده‌ها و دیگر مکان های آموزشی ویران گردید و سعی و تلاش در یونانی کردن آداب و رسوم اجتماعی و تربیتی شد (درانی، ص 27). به واقع سلوکی‌ها عامل بزرگی در جهت یونانی کردن مشرق زمین بودند و در شهر سلوکیه علوم و دانش‌ها و صنایع یونانی ترویج و تبلیغ می‌گردید. به عنوان مثال «دیوژن بابلی» و جانشین او «اپلدور» به تعلیم و تعلم فلسفه رواقی در سلوکیه می‌پرداختند (پیرنیا، ص1866).

 

به طور کلی در دوره ی سلوکیان علم و دانش در ایران رو به ضعف و فتور نهاد و نهادهای آموزشی و مقررات حاکم بر آن تقریبا مختل گردید، اما با روی کار آمدن خاندان پارتی و آغاز زمامداری شاهان اشکانی دگر بار فرهنگ ایرانی احیا گردید و با گذشت زمان روز به روز بر غنای فرهنگی ایران آن عصر افزوده گشت. البته از تعلیم و تعلم و تربیت دوران پارت‌ها نیز اطلاعات چندانی در دست نمی باشد. اما آن چه مسلم است زبان پارتیان زبانی بوده که پهلوی خوانده می شد و البته اندک تفاوتی با پهلوی ساسانی نیز داشته است (پیرنیا، ص 2355؛ الماسی، ص 93) که البته در اوایل عصر اشکانی زبان و خط یونانی رواج بسیار داشته است (الماسی، ص 93).

 

خط اشکانیان خط آرامی بوده است و البته خط یونانی و پهلوی نیز کاربرد داشته است و همچنین نباید تصور کرد که خط میخی به طور کلی متروک شده بود، زیرا در بابل لوحه هایی که متعلق به اشکانیان است و به خط میخی نگاشته شده، یافته اند (پیرنیا، ص 2355). به طور کلی در این باب می توان اظهار داشت که پارتیان در اوایل زمامداری خویش از زبان یونانی در نگارش کتیبه‌ها و روی سکه‌ها استفاده می کردند و به تدریج از اواخر قرن اول میلادی استفاده از زبان یونانی کنار نهاده شد و زبان پارتی جایگزین گردید (سلطان‌زاده، ص 22).

 

اشکانیان بر روی پوست آهو می نگاشتند. ازجمله سه نوشته ی مربوط به دوران زمامداری پارتیان در «اورامان» کردستان کشف شده است که هرسه بر پوست آهو نگارش یافته است و دو برگ آن به خط یونانی و سومی به زبان پهلوی و خط آرامی  می باشد، البته اشکانیان از کتان و پاپیروس نیز جهت نگارش استفاده می کردند (سلطان‌زاده، ص 22-21).

 

پارتیان به سبب ایرانی بودن و گرایش داشتن به سنت‌های کهن کوشش داشتند تا نهادهای آموزش و پرورش را به سبک پیشین زنده نمایند به گونه‌ای که در نیمه ی دوم حکومت اشکانی آتشکده‌ها رونق بسیار یافتند و آموزش و تعلیم به توسط مغان استحکام نسبی یافت و حتا برای گروه‌های اشراف و خاندان برگزیده آموزشگاه‌هایی دایر گردید (درانی، ص 27 ).

اشکانیان به جوانان خود، سواری و تیراندازی و شیوه‌های مختلف جنگ را می آموختند و به طور کلی می توان اذعان داشت تربیت آن‌ها متناسب با احتیاجات ملی بود. البته اشکانیان خواندن و نوشتن نیز می آموختند اما این امر مختص طبقات اشراف و ممتاز جامعه بود (وکیلیان، ص 94).

 

آن گونه که از تواریخ بر می آید، برنامه ی سواد آموزی و درسی نو باوگان طبقات ممتاز  اشکانیان، شامل این موارد بود: علوم دینی، خواندن و نوشتن، حساب، علم الاشیا و دروس علمی مانند کشاورزی، و البته لازم است ذکر گردد که اشکانیان نیز همچون هخامنشیان در روش تدریس به جنبه‌های عملی آموزش توجه ویژه داشتند و حتی به هنگام ضرورت معلم شاگرد را تنبیه می نمود (وکیلیان، ص 94).

 

نکته بسیار جالب در مورد دانش عصر اشکانی پیدایش و اختراع نوعی شبه پیل الکتریکی است که در حفاری‌های قریه‌ای در اطراف بغداد، نمونه‌های بسیاری از آن یافته‌اند، اشکانیان از این پیل‌ها به مقدار قابل توجهی نیروی برق به دست می آوردند و از آن جهت آب کاری مصنوعات خویش به توسط طلا و نقره استفاده می نمودند. به عبارت دیگر همان عملی را انجام می‌دادند که امروزه آب کاری الکتریکی نامیده می شود (حکمت، ص 238).

 

آموزش و پرورش در عصر ساسانیان :

با شکست اردوان پنجم و مرگ او در نبرد روی داده در قرن سوم میلادی در جلگه ی هرمزدگان میان او و اردشیر بابکان، سلسله ی اشکانی انقراض یافت (پیرنیا، ص2218) و آفتاب دولت ساسانی پدیدار گردید. آفتاب دولتی که بنا به گفته‌ی کریستنسن مؤلف کتاب «ایران در زمان ساسانیان» عهد بزرگ تمدن ادبی و فلسفی ایران باستان در دوران حکومت پادشاهان این سلسله و به خصوص خسرو اول آغاز می گردد ( کریستنسن، ص297).

 

در آن زمان نیز با توجه به اوضاع طبقاتی به مانند دوران های گذشته، تعلیم و تربیت عالیه به تقریب ویژه ی خانواده‌های نجبا و اشراف بوده است و مردم عادی به واقع بهره‌ای از آن نداشتند اما به دلایل متعدد نیاز بیشتری به دبیران و کارگزاران دولتی و ماموران مالیاتی احساس می گردد و لذا تعلیم و تربیت نسبت به سابق تا حدی گسترده‌تر می گردد و حتی ظاهرا تعداد بسیار معدودی از طبقات غیر اشرافی و متوسط الطبقه نیز از سواد و تعلیم و تربیت مختصری برخوردار بوده‌اند (الماسی، ص 95).

 

در عصر ساسانی به سبب پیدایش مذاهبی نوین نظیر مانوی و مزدکی و هم‌چنین ظهور و گسترش دین مسیح و بودا و مسائل جدید اقتصادی و سیاسی، بحث درباره ی علوم اجتماعی و حکومتی و غیره بیش از پیش معمول گردید و حتی در تواریخ مذکور است که پادشاهانی مانند انوشیروان به این گونه مسائل اظهار علاقه داشته و در مباحث این چنینی شخصا شرکت می کردند (کشاورزی، ص86).

 

حکومت ساسانی هم‌چنین با توجه به رسمیت دادن به دین زرتشت و تکیه بر آن به جهت تمرکز قدرت، ضرورت وجود دستگاه‌های آموزشی دینی را احساس نمود و لذا آموزشگاه‌های دینی که معمولا در آتشگاه‌ها بودند کثرت پذیرفت و ازدیاد این مکان ها کثرت موبدان را نیز سبب گردید.

بدان گونه که از تواریخ بر می آید، در زمان ساسانیان سازمان‌های تربیتی عبارت بودند از خانواده، مدرسه، و مدارس ویژه‌ی بزرگ‌زادگان که معمولا در نزدیکی قصر شاهی ساخته می شدند (الماسی، ص95). مطابق نظر کریستنسن، جوان بعد از گذراندن مراحل مختلف تعلیمی و تربیتی در سن بیست سالگی مورد امتحان و آزمون دانشمندان و هیربدان قرار می گرفت (کریستنسن، ص298).

 

غلامی  از خدمتگزاران دربار خسرو اول، تفصیل تعلیماتی را که آموخته بود بدین طریق شرح می دهد:

«... در سن مقرر او را به مدرسه گذاشته‌اند و قسمت‌های مهم اوستا و زند را مانند یک هیربد در آن جا از بر کرده، سپس در تعلیمات متوسطه‌ی ادبیات، تاریخ، فن بیان، هنر اسب سواری، تیراندازی، نیزه بازی و به کار بردن تبرزین را آموخته و موسیقی و سرود و ستاره شناسی را فرا گرفته و در شطرنج و سایر بازی‌ها به حد کمال رسیده است و ...» (کریستنسن، ص 299).

 

هم‌چنان که پیش از این ذکر گردید، عصر ساسانی مقارن است با شیوع و گسترش دین مسیح و هم‌چنین ظهور مکتب‌های مانوی و مزدکی و از سوی دگر توسعه و پیشرفت باورهای بودایی و عقاید و افکار چینی، که نقشی اساسی را نیز در ایجاد سازمان‌های نوین آموزش در ایران ساسانی ایفا نمودند و لذا آموزشگاه‌ها هم از نظر کمیت و هم از نظر کیفیت توسعه یافتند و بسط پیدا نمودند. بارزترین نمونه ی آن دو مدرسه ی مشهور ایرانی یکی در «رها» و دیگری در «نصیبین» بود که هر یک حدود هشتصد جوینده ی دانش را در خود جای داده بودند (الماسی، ص 98).

 

بنا به مستندات باقیمانده از آن دوران، مدت تحصیل در مدرسه ی «نصیبین» سه سال بود و در هر حال در طی دو دوره ی تابستانی و زمستانی مجالس درس برگزار می شد و برای اقامت شاگردان در آن، مجموعه‌ای متشکل از خانه‌های کوچک اختصاص یافته بود که در هر کدام هشت تا ده نفر می زیستند و بدون اجازه ی مسؤولان مدرسه حق خروج از محوطه ی مدرسه را نداشتند و تنها به هنگام تعطیلی مجالس درس، اجازه ی بیرون رفتن می یافتند و معمولا مجالس درس در آن از صبح تا شام برقرار بود (سلطان‌زاده، ص 33).

 

با گسترش دین مسیح و زبان سریانی حوزه‌های علمی  بسیاری را مسیحیان در شهرهای ایران بنا نهادند که از این مدارس عالمان بزرگی به مانند نرسی، فرهاد، رییس دیر مامتی موصل، پولس ایرانی که کتابی مشتمل بر بحث منطق برای انوشیروان نوشته و هم اکنون نیز در دست است، برخاستند (حکمت، ص 388).

 

از دگر مراکز آموزشی عهد ساسانی که می توان بدان اشاره داشت حوزه ی علمی  «ریو اردشیر» به ریاست معانا بیت اردشیری معروف به معانا ایرانی می باشد که به تعلیم و آموزش طب و نجوم و فلسفه در آن پرداخته می‌شد، از سوی دگر کلیسای نستوری واقع در حوالی مداین از مهم‌ترین مراکز تدریس منطق و فلسفه و نجوم در عصر ساسانی محسوب می شد (ضمیری، ص61؛ کریستنسن، ص99 [299]).

 

اما معتبرترین و مشهورترین مرکز آموزش عالی ایران باستان «دانشگاه گندی شاپور» می باشد که تا اواخر قرن سوم هجری نیز فعال بوده است (کشاورزی، ص86) و معروف است که بر سر در آن نگاشته بودند: «دانش و فضیلت برتر از بازو و شمشیر است» (وکیلیان، ص102).

بنای گندی شاپور را به شاپور اول ساسانی و به قرن سوم میلادی نسبت می دهند اما برخی احتمال می‌دهند که اردشیر بابکان سنگ بنای آن را به نام پسر خویش شاپور نهاده باشد و فرزندش شاپور آن را تکمیل و به اتمام رسانده باشد (حکمت، ص 385).

 

در دانشگاه گندی شاپور علی‌رغم این که فلسفه، ریاضیات، ادبیات و الهیات تدریس می‌گشت و حتی دانشکده‌ای برای نجوم و رصدخانه‌ای نیز جهت رصد ستارگان در آن ساخته شده بود (درانی، ص 46)، پزشکی بیش از سایر علوم رونق داشت و برخی از نام‌دارترین استادان طب و داروسازی که از گندی شاپور فارغ التحصیل گشتند نظیر بخت‌یشوع و ماسویه و یوحنا بن ماسویه، تألیفات‌شان پایه‌گذار اساس علم طب در تمدن اسلام شد (وکیلیان، ص 99).

 

روی هم رفته اساتید گندی شاپور از سه دسته تشکیل می شدند :

   - مسیحیان سریانی که ساکن و تبعه ی ایران و در حقیقت ایرانی بودند.

   - ایرانیان اصلی که زبان پهلوی و دین زرتشتی داشتند.

   - علمای هندی که نسبت به دو گروه دیگر در اقلیت بودند (درانی، ص46).

 

اهمیت و اعتبار دانشگاه گندی شاپور که بیمارستان و هم‌چنین کتابخانه بزرگی با هزاران جلد کتاب را نیز شامل می شد (سلطان‌زاده، ص 31) از عهد زمامداری خسرو اول فزونی یافت. زیرا به سال 529 میلادی «ژوستینین» امپراتور روم مدارس آتنی را تعطیل ساخت و در نتیجه جمعیت فلاسفه پراکنده گشت. هفت تن از فیلسوفان تحت تعقیب و فراری عصر تعصبات مذهبی کلیسایی بیزانس به ایران مهاجرت می‌نمایند و در دربار انوشیروان مورد استقبال و احترام قرار می گیرند (گیرشمن، ص332). این هفت دانشمند که به سه گروه استادان سابق الذکر گندی شاپور اضافه گشتند و به تدریس و تعلیم پرداختند عبارت بودند از : دمسقیوس سوریایی، سیمبلیتیوس کلیکیایی، یولامیوس فروگی، پریسیکیانوس لودیه‌ای، هرمیاس فینیقی، اپیدوروس غزی، و دیوجانوس فینیقی (کریستنسن، ص306؛ ضمیری، ص62).

 

البته اقدامات پادشاهان ساسانی در حمایت از دانش محدود به همین اقدامات نبود بلکه در این راه به فعالیت‌های دیگری نیز دست زدند. از جمله اردشیر بابکان، موسس سلسله، متخصصان ویژه‌ای را به هند و بین النهرین و شهرهای بیزانسی نزدیک فرستاد تا آثار مهم را گردآوری نمایند. شاپور فرزند و جانشین او نیز چنین کوششی به خرج داد و پزشکان یونانی را به ایران فراخواند تا به مطالعه ی پزشکی بپردازند (درانی، ص 50). از سوی دگر، خسرو انوشیروان نیز پزشک مخصوص خویش «برزویه» را به سفر هند برای به دست آوردن کتب ارزشمند گسیل می دارد که او کتب بسیاری را از هند به ایران منتقل و به زبان پهلوی ترجمه نمود که از جمله مشهورترین آن‌ها می توان به کلیله و دمنه اشاره داشت (گیرشمن، ص332؛ کریستنسن، ص307).

 

همان گونه که پیش‌تر ذکر گردید، در عهد ساسانی دو مکتب نوین مزدکی و مانوی صفحاتی نوین را در تاریخ فلسفه ایران گشودند که در جای خویش قابل توجه است. مزدکیان و مانویان نیز به تبلیغ و تعلیم اصول خویش پرداختند و به خصوص حکمت مانوی از مرزهای ایران خارج گردید و در گستره ی وسیعی از دنیای آن روز یعنی از چین تا سرزمین گل (فرانسه امروزی) هوادارانی یافت (حکمت، ص409).

 

مانی هم‌چنین کتب بسیاری را برای ترویج آیین خویش نگاشت از جمله کتاب‌های «کفالایا» [ که در واقع مجموعه ی سخنان مانی است که شاگردان‌اش پس از مرگ وی گردآوری و ترجمه کرده‌اند ] و «شاپورگان».

جالب است که مانی برای سهولت آموزش اصول آیین خویش به مردم عامی  و بی‌سواد، در کتب خویش از تصاویر زیبا سود می جست و به همین سبب او را مانی نقاش نیز لقب داده بودند. یکی از معروف‌ترین کتاب‌های او که تصاویر زیبا در آن جلوه گر بود کتاب «ارژنگ» می باشد (هوار، ص175؛ جهت اطلاعات بیش‌تر رجوع کنید به کریستنسن، ص 150-131).

 

مزدک نیز با نشر افکار خویش که به مرام اشتراکی اشتهار دارد و بسیار به فلسفه کمونیستی امروزین شباهت داشت در واقع از نیروهای موثر در فرآیند تعلیم وتربیت عصر ساسانی بوده است، او نیز کتابی را برای تعلیم و تبلیغ آیین خویش نگاشته بود که اکنون از میان رفته است اما در منابع عربی قرون اولیه اسلامی  به دو ترجمه ی ابن مقفع و ابان لاحقی ازآن اشاره شده است (جهت اطلاعات بیش‌تر رجوع کنید به هوار، ص177-179 و کریستنسن، ص 261-228).

 

تاریخ تابناک ایران در علوم و فنون بطور پیوسته سرشار از نوآوری ها، تازه جوئی ها و سازندگی ها بوده است. این ویژگی ها در کالبد آثار پرارزش معماری و ساختمانی، ابزارها، ابداعات در مصالح و پندارهای نو در علوم درخشش همیشگی یافته است. نفوذ عمیق تمدن ایرانی در هر دوره از تاریخ در تمدن ها و فرهنگ های دیگر نشان دهنده ی اصالت و ارزش عالی این جلوه ها است. ایران زمین همواره در شکل دادن و پیش بردن تمدن و فرهنگ جهانی سهم و نقش برجسته ای داشته و در عین حال گذرگاهی برای گسترش و پخش تمدن های دیگر و پذیرنده ی جنبه های پرارزش فرهنگ های دیگر بوده است. همه ی این ویژگی ها و تجلیات بی گمان در سایه ی سنت آموزش و پرورش مناسب در این سرزمین شکل گرفته و امکان پذیر گشته است. با بررسی تاریخ و آثار فنی و علمی ایران می توان به این نتیجه رسید که روش آموزش و پرورش در ایران باستان روشی انسانی و در عین حال موفق بوده است (فرشاد، ص356).

 

کتاب نامه:

- الماسی، علی محمد: تاریخ آموزش و پرورش اسلام و ایران، دانش امروز، 1370

- پیرنیا، حسن: تاریخ ایران باستان، افسون، جلد سوم، 1380

- حکمت، علیرضا: آموزش و پرورش در ایران باستان، موسسه تحقیقات و برنامه ریزی علمی و آموزشی، 1350

- درانی، کمال: تاریخ آموزش و پرورش ایران قبل و بعد از اسلام، سمت، 1376

- سلطان‌زاده، حسین: تاریخ مدارس ایران از عهد باستان تا تاسیس دارالفنون، آگاه، 1364

- ضمیری، محمد علی: تاریخ آموزش و پرورش ایران و اسلام، راهگشا، 1373

- کریستنسن، آرتور: ایران در زمان ساسانیان، ترجمه رشید یاسمی، صدای معاصر، 1378

- کشاورزی، محمد علی: تاریخ آموزش و پرورش در ایران و اسلام، روزبهان، 1382

- گیرشمن، رومان: تاریخ ایران از آغاز تا اسلام، ترجمه محمود بهفروزی، نیل، 1382

- وکیلیان، منوچهر: تاریخ آموزش و پرورش در اسلام و ایران، دانشگاه پیام نور، 1378

- هوار، کلمان: ایران و تمدن ایرانی، ترجمه حسن انوشه، امیرکبیر، 1363

- اسدالله، بیژن: سیر تمدن و تربیت در ایران باستان؛ ابن سینا، 1350

- دیاکونوف، ا.م: تاریخ ماد؛ ترجمه ی کریم کشاورز، انتشارات علمی و فرهنگی، 1379

- هرودوت: تواریخ؛ ترجمه‌ی ع. وحید مازندرانی، فرهنگستان ادب و هنر ایران، بی‌تا

- گزنوفون: کوروش نامه؛ ترجمه ی رضا مشایخی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، 1342

- صدیق، عیسی: تاریخ فرهنگ ایران؛ زیبا، چاپ هفتم، 1354

- فرشاد، مهدی: تاریخ مهندسی ایران، بلخ، 1376

حضرت محمد (ص) و ایرانیان

از آن هنگام که حضرت محمّد (ص) رسالت یافت تا خفتگان وادی ظلمت را از خواب سنگین جهالت بیدار سازد و دیدگانشان را به نور حقیقت، روشن گرداند، تا آن زمان که آوازه ی آیین راستین و نام دلنشین او شرق و غرب عالم را فرا گرفت و پایه‌های تمدنی بزرگ و عالمگیر بنیان نهاده شد، افراد، گروه‌ها، قبایل و اقوام بسیاری تلاش نمودند و با از جان‌گذشتگی و ایثار بی دریغ خود، از نهال نوپایی که پیامبر (ص) نشانده بود، پاسداری کردند.

 

اسامی چنین مردمانی که چه در صدر اسلام، با جان و مال خود و چه در قرن‌ها پس از ظهور اسلام، با علم و دانش خود باعث رشد و بالندگی اسلام و تمدّن اسلامی شدند، در تاریخ کم نیست. همچنان که ایران و ایرانیان در این راه، سهمی بزرگ و کارنامه‌ای درخشان از خود به یادگار گذاشته‌اند.

 

هرگاه به برخی از رازها و ریزه‌کاری‌های قرآن و سخنان ارزنده و آموزنده ی پیغمبر اسلام (ص) درباره ی ارزش ایرانیان پی ببریم، آن گاه می‌توانیم به ایرانی و اسلامی بودن خود ببالیم و در برابر سخنان آسمانی قرآن و گفته‌های گران‌بهای پیامبر بزرگ اسلام(ص) سر فرود آوریم که در چهارده سده پیش، از مردم این سرزمین کهن‌سال آریایی، به نیکی یاد کرده و آنان را مردمانی خداشناس و دلیر و استوار بر پیمان و برخوردار از هوش و شایستگی خدادادی معرفی نموده است. 1

 

ایرانیان در قرآن

 

با این که قرآن، بیشتر مباحث کلی را بیان می‌کند و کمتر به مسائل فرعی پرداخته، بسیار جالب است که در آیات متعددی (با توجه به شأن نزول‌ها و روایات تفسیری موجود) و با تعبیرات گوناگون، درباره ارزش و شایستگی ایرانیان، سخن به میان آورده است که بیانگر توجه خاص قرآن، به اسلام ایرانیان است. روایات بسیاری از پیامبر اسلام(ص) نیز موجود است که مُهر تایید بر این گونه تفاسیر زده است و هر گونه شک و شبهه‌ای را نسبت به آن ها از بین برده است که در ادامه، به برخی از مهم‌ترین آن ها اشاره می‌کنیم:

 

- در آیه ی سوم از سوره جمعه می‌خوانیم: « و ]نیز پیامبر را برانگیخت[ بر گروه دیگری از ایشان که هنوز به آن ها - اعراب -  نپیوسته اند، و خداوند، توانا و آگاه است».

 

در حدیثی آمده است که پیامبر(ص) این آیه را تلاوت کرد. حاضران پرسیدند: منظور از این «گروه دیگر» کیست؟ پیامبر(ص) در پاسخ آن ها، دست بر شانه ی «سلمان» گذاشت (و به نقلی دست بر سر سلمان گذاشت) و فرمود: « اگر ایمان در ستاره ثریا قرار گیرد، مردانی از این گروه (ایرانیان) به آن دست می‌یابند».2

 

- در آیه  38 از سوره محمّد(ص) می‌خوانیم: «‌ای مسلمانان! اگر به نعمت اسلام ارج ننهید و از آن روی‌گردان شوید، خداوند، این مأموریت (پاسداری از اسلام) را به گروهی دیگر می‌سپارد؛ آنان که همانند شما نخواهند بود».

 

اکثر مفسّران شیعه و اهل سنّت، در ذیل این آیه نقل کرده‌اند که پس از نزول این آیه، جمعی از اصحاب از پیامبر(ص) پرسیدند: «این جمعیتی که خداوند در آیه به آن ها اشاره می کند، چه کسانی هستند؟». پیامبر(ص) به سلمان، که در نزدیکش بود، نگاه کرد و دست به زانو (یا شانه) او زد و فرمود: «منظور خداوند، این مرد و قوم اوست. سوگند به آن که جانم در اختیار اوست، اگر ایمان به ستاره ثریا بسته باشد، گروهی از مردان فارس، آن را به چنگ می آورند».3

 

- در آیه 54 از سوره مائده آمده است: «‌ای کسانی که ایمان آورده‌اید، هر کس از شما از آیین خود بازگردد ( به خدا زیانی نمی‌رساند) خداوند، در آینده، جمعیتی را می‌آورد که (دارای این ویژگی‌ها هستند): 1. خدا آن ها را دوست دارد؛ 2. و آن ها (نیز) خدا را دوست دارند؛ 3. در برابر مؤمنان، متواضع و در برابر کافران، سخت و نیرومندند؛ 4. در راه خدا جهاد می‌کنند و از سرزنش ملامتگران، هراسی ندارند».

 

روایت شده است که شخصی درباره این آیه و مصداق آن، از پیامبر(ص) پرسید. پیامبر(ص) دست بر شانه (یا گردن) سلمان گذاشت و فرمود: «منظور از این آیه، این شخص و قوم او هستند». آن گاه فرمود: « اگر دین در ستاره ثریا باشد و در آسمان‌ها قرار گیرد، مردانی از فارس، آن را به دست خواهند آورد».4

 

- در آیه 89 سوره انعام می‌خوانیم: « آن ها (اعراب) کسانی بودند که ما به آن ها کتاب و فرمان و نبوت عطا کردیم. پس اگر آنان کافر شوند، ما قومی را که هرگز کافر نخواهند شد، بر آنان می گماریم.»

 

مفسّران بزرگی در تفاسیر خود نقل کرده‌اند که منظور از این جمعیت (نگهبان دین)، ایرانیان هستند. 5

 

در روایت آمده است: جمعی از ایرانیان به قصد انجام دادن مراسم حجّ، به حجاز رفتند. در مدینه، به حضور امام باقر(ع) رسیدند و پرسش‌هایی از مسائل مهم دینی نمودند و امام باقر(ع) پاسخ آن ها را داد. یکی از سؤالات آن ها این بود: «شنیده‌ایم که سلمان، تمایل پیدا کرده بودکه با دختر عمر، خواهر حفصه، ازدواج کند و از او خواستگاری کرد. لطفاً چگونگی آن را برای ما بیان فرمایید».

 

امام باقر(ع) فرمود: عمر [که مایل به دادن دخترش به مردی غیر عرب نبود]، از خواستگاری ناراحت شد و جریان را به رسول خدا(ص) عرض کرد و گله نمود. رسول خدا(ص) به عمر فرمود: «وای بر تو! آیا خرسند نیستی که سلمان به تو مشتاق شود و تو به او نزدیک گردی؟ سلمانی که بهشت مشتاق دیدار اوست و خداوند درباره ی سلمان و شما جمعیت قریش، این آیه را نازل کرد (آن گاه آیه 89 از سوره انعام را خواند). عمر گفت: «‌ای رسول خدا! منظور از گروه نگهبان دین (در آیه مذکور) کیست؟». پیامبر(ص) فرمود: « سوگند به خدا، این گروه نگهبان، سلمان و قوم او هستند». سپس فرمود: «سوگند به خدا این آیه (آیه 38 از سوره محمد) نیز در شأن سلمان و قوم او نازل شده است». در پایان فرمود: «‌ای گروه قریش! شما مردم فارس (ایرانیان) را با شمشیر (در فتح ایران) می‌زنید، تا به سوی اسلام بیایند. سوگند به خدا، روزی خواهد آمد که آن ها شما را برای کشاندنتان به سوی اسلام، با شمشیر می زنند». حذیفه بن یمان که در آن جا بود، گفت: « گوارا باد برای سلمان و ایرانیانی که راه ایمان و تقوا را می پیمایند». رسول خدا(ص) فرمود: « اگر اسلام در لا به لای زمین گم شود، ایرانیان آن را می‌یابند، و اگر اسلام در آسمان قرار گیرد، جز مردم ایران، کسی به آن دست نمی‌یابد».

عمر با شنیدن این سخنان، غمگین شد و برخاست و رفت! 6

 

- در آیه 133 از سوره نساء نیز آمده است: «‌ای مردم! اگر خدا بخواهد شما را از میان می‌برد و افراد دیگری را (به جای شما) می‌آورد».

 

در روایت آمده است که هنگامی که این آیه نازل شد، پیامبر(ص) دست خود را بر پشت سلمان زد و فرمود: «آن افراد، از قوم این شخص (سلمان) هستند؛ یعنی مردم غیر عرب از فارس».7

 

ایرانیان در سخنان پیامبر(ص)

 

علاوه بر سخنانی که از پیامبر(ص) در تفسیر آیات قرآن درباره ی ایرانیان روایت شده است، سخنان دیگری نیز از ایشان روایت شده است که به طور خاص، در مورد ایرانیان و مقام و ارزش والای آن هاست که بعضی از این سخنان عبارت‌اند از:

 

- «بشارت باد بر شما‌‌‌‌‌‌ ای فرزندان فَرُّوخ! 8 اگر ایمان به ستاره ی ثریا بسته باشد، عرب به آن نمی‌رسد؛ ولی عجم، آن را در اختیار خود خواهد گرفت». 9

 

- و در تعبیری دیگر در روایت ابوهریره آمده است که پیامبر(ص) فرمود: «‌ای عجم‌ها! نزدیک (قرآن و اسلام) گردید که عرب‌ها از آن، روی گردانده‌اند، و همانا اگر ایمان به عرش الهی بسته باشد، در میان شما کسانی هستند که آن را به دست آورند». 10

 

- پیامبر(ص) فرمود: «خداوند، در میان بندگانش، دارای دو برگزیده است:

 

1. برگزیده او در میان عرب، در قریش است؛

2. نیکی او در میان عجم (غیر عرب) در جمعیت ایرانی است». 11

 

منظور از این سخن این نیست که نژاد موجب برتری است؛ بلکه منظور، خبر دادن از نبوغ و استعداد و زمینه‌هایی است که در نژاد قریش و ایرانیان وجود دارد. 12

 

- در فارسنامه ابن البلخی آمده است: « پیغمبر را پرسیدند که چرا همه ی قرون، چون عاد و ثمود و مانند ایشان هلاک شدند و ملک پارسیان به درازا کشید، با آن که آتش پرست بودند». پیغمبر فرمود: «از بهر آن که آبادانی کردند در جهان و داد گستردند میان بندگان خدای – عزّوجل- ». 13

 

- نیز نقل شده است که رسول خدا(ص) فرمود: « نام ایرانیان را به زشتی یاد نکنید؛ زیرا آن ها از یاران ما هستند و از ما حمایت می‌کنند».14

 

- همچنین نقل شده است که پیامبر(ص) گاهی به فارسی نیز سخن می‌گفت و حتی در برهان قاطع در شرح کلمه «دَری» آمده است که: « بعضی گویند دَری، زبان اهل بهشت است که رسول(ص) فرموده‌اند: زبان اهل بهشت، عربی یا دری است».15

 

این شیوه رفتار پیامبر نیز نشانه ی اشتیاق او به جلب عواطف فارسی‌زبانان است، در حالی که بعضی بر اثر تعصّب عربیت، سخن گفتن به فارسی را دور از وقار می‌دانستند.

 

از جمله روایاتی که در مورد فارسی صحبت کردن پیامبر(ص) در دست است، این روایت است که:

وقتی سلمان بر پیامبر، وارد شد. پیامبر فرمود: «درسته و ساوته» یعنی «اهلاًو مَرحباً» و صحیح این دو کلمه: «درستید و شادید» است؛ یعنی «سالم و خوش باشی!» 16

 

سلمان، سمبل ایرانیان مسلمان

 

سلمان، نخستین مرد ایرانی است که به اسلام گرویده و در همان آغاز در مدینه به محضر پیامبر(ص) رسیده است. او بر اثر پیمودن راه تقوا و کمالات، به مرحله‌ای رسید که پیامبر(ص) و امامان(ع) با تعبیرات بسیار بلند، از او تجلیل کردند و این تجلیل از سلمان پاک و لایق که به صورت سمبلی از ایرانیان معرفی شده بود، نقش به‌سزایی در گرایش ایرانیان به اسلام داشت. 17

در ادامه، نگاهی مختصر به زندگی سلمان و سخنان رسول خدا(ص) درباره او خواهیم داشت.

 

نام اصلی او «روزبه» یا «ماهُویه» یا «بهبود»یا «بهروز» و یا «مابه» بوده است که پیامبر(ص)، پس از اسلام آوردن او، نامش را تغییر داد و نام زیبای «سلمان» را برای او برگزید. سلمان، گاهی خود به این موضوع افتخار می‌کرد و می‌گفت: «من برده بودم و رسول خدا(ص) مرا آزاد کرد و نام مرا سلمان نهاد».18

 

او از مَوالی (آزاد شدگان پیامبر) به شمار می‌آمد که پیامبر(ص) او را از صاحبش - که یک نفر یهودی بود - در برابر کاشتن سیصد نخل خرما و چهل وقیه طلا (هر وقیه، معادل چهل درهم)، خریداری و آزاد نمود. 19

 

- پیامبر(ص) درباره ی سلمان می‌فرمود: «من پیشگام همه ی فرزندان آدم هستم و سلمان، پیشگام پارسیان است».20

 

- در جایی دیگر فرمودند: « خداوند، به من فرمان داد که چهار نفر را دوست بدارم و به من خبر داد که او نیز آن ها را دوست دارد، و آن ها عبارت‌اند از: علی، سلمان، ابوذر و مقداد».21

 

- همچنین فرمود: « سلمان، از من است. اگر کسی به او جفا کند، به من جفا کرده است، و کسی که به او آزار برساند، به من آزار رسانده است».22

 

در ماجرای معروف جنگ خندق که در سال پنجم هجرت رخ داد، طبق پیشنهاد سلمان، قرار شد در برابر دشمن، خندق(کانال بزرگی به عنوان محافظ شهر) حفر کنند. رسول خدا(ص)، حفر آن را بین مسلمانان تقسیم کرد و برای هر ده نفر، کندن چهل ذراع (حدود بیست متر) را تعیین نمود. 23 از آن جا که سلمان، فردی نیرومند و کارآمد بود، مهاجران گفتند: سلمان از ماست. (یعنی نام او را در لیست مهاجران قرار دهید) و انصار گفتند: سلمان از ماست. رسول خدا(ص) فرمود: «سلمان، از ما اهل بیت است».24

 

این جمله ی «سلمان، از ما اهل بیت است»، تنها در جنگ خندق گفته نشده است، بلکه از زبان پیامبر(ص) و امام علی(ع) و بعضی امامان دیگر نیز در موارد مختلف، آمده است. 25

 

عارف بزرگ قرن هفتم، مُحیی الدّین ابن عربی، در شرح این جمله می‌گوید: « اضافه کردن و پیوند زدن سلمان به اهل بیت(ع) در این عبارت، بیانگر گواهی رسول خدا(ص) به مقام عالی طهارت سلمان است».26

 

- جابر بن عبد الله انصاری می‌گوید: از رسول خدا(ص) درباره ی مقام سلمان پرسیدم. فرمود: «سلمان، دارای علم گذشته و اینده است. خداوند دشمن او را دشمن می‌دارد و دوستش را دوست می‌دارد».27

 

- و عایشه می‌گوید: «سلمان، جلسات خصوصی شبانه با رسول خدا (ص) داشت که اکثر اوقاتِ آن حضرت را پر می کرد».28

 

نقل است که سلمان از همان آغاز آشنایی با اسلام و دلبستگی به آیات قرآن، در این اندیشه بود که قرآن را به زبان پارسی برای مردم خود ترجمه کند؛ امّا متأسفانه امروز، ترجمه‌ای از قرآن به روایت سلمان در دسترس نیست و بسیاری بر این باورند که ترجمه تفسیر طبری، نخستین اقدام برای ترجمه قرآن به زبان فارسی است؛ امّا برخی منابع مهمّ تاریخی، سلمان را نخستین کسی می‌دانند که با اجازه پیامبر(ص) به ترجمه فارسی آیات قرآن پرداخت. 29

 

در مورد منزلت سلمان در نزد پیامبر(ص)، همین بس که آن حضرت، سفارش نامه‌ای درباره ی بستگان سلمان نوشتند که قبلاً درباره هیچ یک از اصحاب، چنین سفارش‌نامه‌ای صادر نشده بود. خلاصه‌ای از متن آن سفارش‌نامه چنین است:

 

« این، عهد نامه‌ای از محمد بن عبد الله(ص) است که بنا به درخواست سلمان، در مورد توصیه به برادرش مهاد بن فرّخ بن مهیار، و خاندان او نسل اندر نسل، نگاشته می شود ... . این نامه، به نفع خاندان سلمان نوشته شد. جان و مال آن ها، در هر نقطه‌ای که باشند، در پناه خدا و رسولش محفوظ است. کسی نباید به آن ها ستم کند یا سخت بگیرد. هر کس از مؤمنان که نامه ی مرا می‌خواند، باید از آن ها حمایت کند و به آن ها احترام بگذارد، و هیچ گونه آزاری بر آن ها روا ندارد. تراشیدن جلو سر، و جزیه و خمس و عُشر (یک دهم) اموال، و هر گونه مالیات را از آن ها برداشتم ... . هر سال از بیت المال، صد لباس در ماه رجب، و صد لباس در ماه ذی‌حجه به آن ها بدهید. سلمان از این رو از جانب ما شایسته ی این اکرام و احترام گردیده که بر بیشتر مؤمنان، برتری یافته است و از طریق وحی برای من ثابت شده که: اشتیاق بهشت به سلمان، بیش از اشتیاق او به بهشت است. سلمان، مورد اعتماد من و خیرخواه پیامبر خدا و مؤمنان است. سلمان از خاندان ماست ...».

 

این سفارش‌نامه را علی بن ابی طالب(ع) به فرمان رسول خدا(ص) نوشت و سلمان، ابوذر، مقداد، عمّار، بلال و جماعتی بر آن، گواه شدند. 30

 

 

دیگر ایرانیان مسلمان در زمان پیامبر(ص)

 

در عصر پیامبر(ص) و اندکی پس از رحلت ایشان، ایرانیان بسیاری به اسلام گرویدند که درباره ی آن ها به اختصار توضیح می‌دهیم:

 

- سلمان فارسی می‌گوید: «وقتی که وارد مدینه شدم، زنی اصفهانی (به نام اُمّ الفارسیه) را دیدم که قبل از من به حضور پیامبر(ص) رفته و مسلمان شده بود. او مرا به سوی آن حضرت راهنمایی کرد».31

 

- ابن حجر می‌نویسد: «مردی از ایرانیان به نام ابوشاه، پای منبر رسول خدا(ص) بود و خطبة بلیغ و سودمند آن حضرت را می‌شنید. پس از پایان خطبه، به حضور رسول خدا(ص) آمد و گفت: دستور بدهید این سخنان را برای من بنویسند. آن حضرت به آن هایی که سواد نوشتن داشتند، فرمود: این سخنان را برای ابوشاه بنویسید».32

 

- جوانی ایرانی در جنگ اُحد، در صف سپاه اسلام، ضربتی سخت بر دشمن کوبید و فریاد برآورد: «بگیر این ضربت را از من، که من جوانی پارسی هستم». رسول خدا(ص) دریافت که سخن او ممکن است شعلة تعصّب نژادی دیگران را برافروزد، به آن جوان فرمود: « بگو: بگیر از یک جوان انصاری!». 33

 

- باذان بن ساسان که نام او را بادان و بادام هم نوشته‌اند، فرمانروای ایرانی یمن بود که از سوی خسرو پرویز بر آن دیار، حکومت می‌کرد و بر سرزمین‌های حجاز و تهامه نیز سرپرستی داشت.

 

پس از آن که سفیر پیامبر اسلام(ص) (عبدالله بن حُذافه سهمی) به دربار خسرو پرویز رسید و نامه آن حضرت را به امپراتور ایران داد. پادشاه ایران برآشفت و نامه آن حضرت را پاره کرد و سپس دستور دستگیری پیامبر و اعزام ایشان را به تیسفون، به باذان صادر کرد و همچنین به او فرمان داد تا گزارشی درباره ی فعالیت‌های محمّد (پیامبر اسلام) به او ارائه دهد. باذان هم دو تن از ایرانیان به نام‌های بابویه و خُرّه خسرو را به مدینه فرستاد تا از چند و چون اسلام، آگاهی بیاورند؛ امّا آن ها ناباورانه، خود را با جامعه‌ای نوبنیاد و سپاهی با ایمان که تا سرحدّ جان از پیامبرخود پاسداری می‌کرد، مواجه دیدند. از این رو، با آن که اجرای فرمان را ناممکن می‌دانستند، ولی دست کم، چاره‌ای جز ابلاغ مفاد آن به پیامبر(ص) نداشتند. پیامبر(ص) نیز در پاسخ، با تبسّمی معنادار، از قتل خسروپرویز به دست پسرش شیرویه در شب قبل، خبر داد. این پیشگویی صحیح پیامبر(ص)، باذان و دیگر فرماندهان ایرانی را به اسلام، متمایل کرد، به همین سبب، باذان، هیئتی را با هدایای بسیار به نزد رسول خدا(ص) در مدینه اعزام داشت. این هیئت، خواستار آن بود که پیامبر(ص) کسی را برای آموزش اسلام به جانب یمن، گسیل فرمایند و فرمانروای مسلمانی را برای ایرانیان و مردم یمن برگزینند.

 

آن حضرت نیز، ضمن ارسال هدایایی، حضرت علی(ع) را برای آموزش اصول و فروع آیین اسلام به ایرانیان و مردم یمن اعزام کرد و طی فرمانی، خودِ باذان را به عنوان کارگزار خویش و حاکم یمن، منصوب فرمود. بدین گونه پیوند مستقیم میان اسلام و ایرانیان، بدون هیچ درگیری نظامی، نخستین بار از سرزمین یمن آغاز شد.

 

در اواخر عمر رسول خدا(ص)، باذان، وفات یافت و فرزندش «شهر بن باذان» به جای وی منصوب شد. بعدها پس از ماجرای حجّه الوداع و بیمار شدن پیامبر(ص)، گروهی از اعراب به رهبری «اَسود عَنَسی» به یمن حمله بردند و شهر بن باذان را به شهادت رسانده، و صنعا را تصرف کردند که پیامبر(ص) پس از آگاهی از این خبر، یک گروه سه نفره ایرانی (فیروز، دادویه، جشیش) را مأموریت داد تا اسود را شکست دهند و یمن را بازپس گیرند. آن ها هم موفق به اجرای فرمان پیامبر(ص) و خشنودی فراوان ایشان شدند، تا آن جا که پیامبر فرمود: « عنسی کشته شد و قتل او به دست مبارکی متعلق به یک خانواده مبارک، انجام گرفت». وقتی از آن حضرت پرسیدند، چه کسی او را کشت؟ فرمود: «فیروز».34

 

به هر حال، هر چند نام باذان را در زمره صحابه پیامبر(ص) ذکر کرده‌اند، ولی او چنان که در روایات اسلامی آمده است، مسلمان شدن خود را تنها با نامه‌ای به پیامبر (ص) اعلام کرده و ملاقات حضوری با ایشان نداشته است. 35

 

- بجز اینان، چند تن دیگر از آزادشدگان پیامبر(ص) هم ایرانی بودند مثل: هرمز، کرکره، وردان، مهران و یک تن از آن ها که نامش ابوضمیره بود و نسب و تبار خود را به گشتاسب (پادشاه افسانه‌ای ایران) می‌رسانید. 36

 

- آزاد کرده‌ای دیگر، ثوبان نام داشت که سال‌ها بعد از پیغمبر زنده بود و به روزگار معاویه در شام وفات یافت. گویند وقتی پیغمبر گفت: «کیست که برای من، یک خصلت را بر عهده گیرد، تا من برای او بهشت را برعهده گیرم؟»، ثوبان گفت: من، ‌ای پیغمبر خدای! محمد(ص) گفت: «بر عهده گیر که از خلق، چیزی طلب نکنی». ثوبان پذیرفت و گویند بسا که وقتی سوار بود، تازیانه از دستش می‌افتاد و از هیچ کس در نمی‌خواست تا آن را بردارد و به دستش دهد. خودش فرود می‌آمد و آن را برمی‌داشت. 37

 

 

پی نوشت ها:

 

1.ایرانیان در قرآن و روایات، نورالدّین ابطحی، تهران: به آفرین، 1383، ص15.

 

2. تفاسیر مجمع البیان، المیزان، الدُرّ المنثور، الکشّاف، قرطبی، مراغی و فی ظلال القرآن، ذیل آیه مذکور.

 

3. الغارات، ج1،ص70؛ تاریخ یعقوبی، ج2، ص183؛ نیز ر.ک: 4. بحارالأنوار، ج41، ص137.

 

5. بحارالأنوار، ج67، ص176.

 

6. تفسیر روح البیان، ج9، ص90؛ تفسیر القرطبی، ج9، ص6161.

 

7. تفسیر القرطبی، ج9، ص6161 .

 

8. بحارالأنوار، ج67، ص174.

 

9. طبق گفته ابن اثیر در کتاب النّهایه، فرّوخ (فرّخ) از فرزندان حضرت ابراهیم بود که دارای نسل فراوان شد و غیر عرب از نسل او به وجود آمدند (النهایه، ج2، ص425).

 

10. تاریخ اصبهان، ابونعیم،ج1،ص4و5.

 

همان، ص6.

 

11. ربیع الأبرار، زمخشری (مطابق نقل نفس الرحمن، ص31).

 

12. ر.ک: ایرانیان در قرآن و روایات، ص 65.

 

13. فارسنامه، ابن البلخی، چاپ دارالفنون کمبریج، ص5.

 

14. صحیح البخاری و صحیح مسلم و صحیح الترمذی (مطابق نقل جامع الاُصول ،ج10، ص149).

 

15. برهان قاطع، تصحیح محمد معین، تهران: امیرکبیر،1357،ص847.

 

16. صبح الأعشی، ج 1 ، ص 166 (نقل از : ایرانیان در قرآن و روایات، ص 47).

 

17. رک: ایرانیان در قرآن و روایات، ص 65.

 

18. بهجه الآمال، ج4، ص467؛ الدّرجات الرّفیعه،ص203.

 

19. نفس الرحمن فی فضائل سلمان، ص20و 21؛ مکاتیب الرّسول، ج2، ص409؛ تاریخ بغداد ،ج1، ص170.

 

20. الاحتجاج، طبرسی،ج1،پاورقی ص150.

 

21. الخصال، صدوق،ج1،ص255.

 

22. رک: ایرانیان در قرآن و روایات، ص90.

 

23. با توجه به این که عدد لشگر مسلمین طبق مشهور، حدود سه هزار نفر بود، طول مجموع خندق را بعضی دوازده هزار ذراع (تقریباً شش هزار متر) تخمین زده‌اند. به گفته بعضی از مورّخان، حفر خندق، در شش روز به انجام رسید. (طبقات ابن سعد، ج2،ص67)

 

24. اعیان الشّیعه، ج7،ص386؛ مجمع البیان، ج2، ص427.

 

25. نفس الرّحمن، ص 31و32.

 

26. رک: ایرانیان در قرآن و روایات، ص 99.

 

27. الاختصاص، شیخ مفید، ص223.

 

28. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج18،ص36.

 

29. ر. ک: بررسی سیر زندگی و حکمت و حکومت سلمان فارسی، سید عطاء الله مهاجرانی، تهران: اطلاعات، 1376،ص171.

 

30. مناقب ابن شهرآشوب، ج1،ص97؛ بحارالأنوار، ج22،ص368.

 

31. گلزار اکبری، ص85؛ الاوائل، ص161.

 

32. نفس المهموم، ترجمه شعرانی، پاورقی ص356.

 

33. سنن ابی داوود، ج2،ص625.

 

34. وب سایت شورای گسترش زبان و ادبیات فارسی www.persian-language.org

 

35 . تاریخ و فرهنگ ایران در دوران انتقال از عصر ساسانی به عصر اسلامی، محمد محمدی ملایری، ج1، تهران: یزدان،1372، ص428 ـ433، به نقل از دانش‌نامه آزاد ویکی پدیا.

 

36. بامداد اسلام، عبدالحسین زرّین کوب، تهران: امیرکبیر،1384،ص66.

 

37. همان، ص67.

نسل کشی مردم آذربایجان بدست ترکان عثمانی

اشغال و قتل عام هولناک مردمان تبریز توسط ترکان خونخوار (993-986 ق) [964-957 خ



در طول دوره صفویه، بخش‌های غربی قلمرو ایران، به ویژه منطقه قفقاز و آذربایجان، بارها مورد حمله و هجوم همه‌جانبه سپاهیان عثمانی قرار گرفت. در این تجاوزها، بسیاری از شهرها و روستاهای مناطق یاد شده تصرف و تخریب و افراد بیشماری نیز قتل عام شدند. بنا به آگاهی‌های موجود در بیشتر منابع تاریخی ایران و عثمانی، تقریباً در تمام تهاجم‌های سپاه عثمانی، این مردم غیور خطه آذربایجان بودند که در صف مقدم جنگ و ستیز با عثمانی قرار داشتند. اوج ستیزه‌گری مردم آذربایجان در مقاومت مردم تبریز در برابر تصرف این شهر از سوی قوای عثمان پاشا، تجلی کرد؛ مقاومتی که سرانجام به قتل عام هولناک مردم این شهر توسط سپاه عثمانی منجر شد.
در طی این سال‌ها (998-986 ق) [969-957 خ]، بخش‌های وسیعی از غرب و شمال غرب ایران از قفقاز تا آذربایجان در معرض تهاجم‌های مکرر قوای عثمانی قرار گرفت و به تصرف آن دولت درآمد. قوای عثمانی در بیشتر حملات خود به شهرها و روستاهای ایران، با نهایت قساوت و بی‌رحمی به کشتار و قتل عام مردم ایران پرداختند. اوج قتل عام‌های آنها در سال 993ق [964 خ] در هنگام تصرف تبریز، در همین شهر صورت گرفت.

«قاضی احمد قمی» از قلت عام هفت و هشت هزار نفر از مردم بی‌گناه تبریز سخن گفته است. وی می‌نویسد:

تمامی ینکچریان خود را به کوچه‌ها و محل‌ها انداخته، هرکس را به نظر درآوردند به درجه شهادت رسانیده و از دیوار باغچه به خانه‌ها درآمده هرکس را که در نقب‌ها و زیرزمین‌ها پنهان شده بود، بیرون آورده به قتل رسانیدند (....) قریب هفت هشت هزار نفر به قتل درآورده، صد نفر از پیرزنان طعمه شمشیر ساختند و چند تن از سادات صحیح‌النسب و علما و صلحا در این قتل عام شربت شهادت چشیدند و اطفال شیرخواره را پای به شکم نهاده به عالم آخرت رسانیدند و موازی هفت هشت هزار نفر از ساده‌رخان مه لقا و دختران سمن سیما و زنان حورلقا و اطفال مسلمانان از تبریزیان اسیر نموده در میانه خرید و فروخت نمودند (...) مجملاً از ظهور اسلام تا غایت، این نوع قتل‌عامی بر زمره مومنین سمت ظهور نیافته بود و هیچ یک از سلاطین کفر جرأت به این امر شنیع نکرده بودند که از این عثمانِ [عثمان پاشا] بی‌ایمان نسبت به مسلمانان صادر شد...

این نویسنده در ادامه، ‌به نقل چند بیت شعر از میرجعفر تبریزی درباره کشتار مزبور پرداخته که در آنها، شاعر از کشتار مردم در ماه مبارک رمضان، ناله و فغان سر داده است

تبریز چو کربلا شد از شیون و شین
فرقی که بود همین بود در ما بین
کان بهر حسین در محرم بوده است
این در رمضان بهر محبان حسین
در آخر ماه روزه تبریز الحق
گردید چو کربلا ز خون ناحق
«اسکندر بیگ ترکمان» نیز در «عالم آرای عباسی» درباره قتل عام مردم تبریز سخنی کم و بیش مشابه قاضی احمد قمی گفته است. وی می‌نویسد:26
در اثناء تعمیر قلعه، عثمان پاشان در تبریز تجویز قتل عام نمود... رومیان به مجرد شنیدن آن کلمه، با تیغ‌های کشیده به شهر ریخته آغاز سرافشانی نمودند... رومیه در بیرون هرکس را دیدند به قتل رسانیدند و شروع در خانه‌ها کرده به هر خانه راه یافتند مردان را طعمه شمشیر بلا ساخته اموال و اسباب را نهب و غارت نمودند و بسیاری از نساء و صبیان را اسیر کردند. فریاد و فغان اطفال و عورات به فلک اثیر رسیده...»
علاوه بر مورخان ایرانی، برخی از مورخان عثمانی که بعضا خود نیز در هنگام تصرف تبریز حضور داشته‌اند، به صراحت به قتل عام مردم تبریز اشاره کرده‌اند. از جمله «حریمی» که رساله‌ای به نام «فتح تبریز» نوشته است، در دو قسمت از اثر خود به رفتار ددمنشانه قوای عثمانی با مردم تبریز این‌گونه سخن گفته است: عساکر:

از سحرگاه دست به هجوم همه‌جانبه زده، اموال و اسباب و دارایی اهالی شهر را چنان مورد غارت و چپاول قرار دادند که صد مرتبه بتر از عملی که تیمور در حمله به سیواس مرتکب شده بود را مرتکب شدند.

او ضمن اشاره به علت خشم سپاهیان عثمانی، به صراحت از قتل عام مردم تبریز این‌گونه سخن گفته است:
پیروزی ناچیزی که نصیب دشمن دین و گروه ضالین شد، موجب شادی و سرور مردم شهر تبریز گشت. آنها پس از آن، هرگاه عساکر روم را تنها می‌یافتند آنها را لخت می‌کردند و یا می‌کشتند. عساکر روم از این عمل به ستوه آمدند و لیکن از سوی حضرت سردار اجازه غارت و قتل عام مردم را نداشتند. اما ندایی در میان آنان پیدا شد که می‌گفت: عساکر روم از جانب رب‌العالمین مجاز به غارت و قتل‌عام مردم‌اند. از این رو عساکر از یک طرف هجوم همه‌جانبه آورده، زن و مرد بی‌شماری را که در شهر و در اردویشان بود، را قتل عام کرده و مال و منالشان را به غارت و یغما بردند.

از جمله مورخان معروف دیگر عثمانی که به واقعه تبریز به صراحت اشاره کرده‌اند یکی «مصطفی سلانیکی افندی» و دیگری «ابراهیم پچوی افندی» است. «سلانیکی» می‌نویسد:
مردم [تبریز] هرگاه عساکر را تنها می‌دیدند، درصدد انتقام برمی‌آمدند. مردم در دل عقده داشتند و به دنبال بهانه بودند تا داد خود را بستانند. از این رو به خواست خدا، بر زبان عساکر چنین جاری شد که این مردمان ستیزه‌جو را باید قتل عا کرد و الا اینها نه مطیع می‌شوند و نه تن به قبول حق می‌دهند[...] ناگهان یک روز آشوب و واویلایی به پا خواست، عامه عساکر اسلام سلاح برگرفته و گفتند قتل عامی به پا خواسته است [...] نخست شهر غارت و یغما شد و همراه با نهب و غارت، قتل عام مردم نیز عملی شد.
«پچوی» نیز در تاریخ خود به واقعه تبریز به صراحت اشاره کرده است. البته وی گروه‌هایی از مردم که از دم تیغ سپاه خونریز عثمانی گذشتند را به طور مشخص نام برده است. وی می‌نویسد:
عساکر، شهر را مورد هجوم همه‌جانبه قرار داده و به مدت سه روز و سه شب عموم مردم را قتل‌عام» کردند... عساکر هر که را از «سادات»،‌ «بزرگان»، «تجار»، و «اهل صنعت و حرف» یافتند «بی‌رحمانه» به قتل رساندند.

- اوروج بیگ بیات، دون ژوان ایرانی، ترجمه مسعود رجب‌نیا، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، 1338، ص 166
-نصرالله فلسفی، زندگانی شاه عباس، چاپ کیهان، تهران، 1334، ج 1، ص 47.
4- اسکندر بیگ ترکمان، تاریخ عالم آرای عباسی، انتشارات امیرکبیر، ج 2، تهران، 1350، ج 1،‌ ص 221.
5-همان، ج 1،‌ ص 220.
6- نصرالله فلسفی، همان، ج 1، ص 58.
7-همان، ج 1، ص 48.
8-همان، ج 1،‌ ص 41-40.
9-اسکندر بیگ، همان، ج1، ص 231.
10-همان، ص

آیا دشمنی ایرانیان با عرب ها نژاد پرستی محسوب می شود ؟



نکته : این مطالب و صرفا جهت آشنایی با هویت و عقاید نژادی می باشد پس لطفا بدون تعصب این مطالب را مطالعه کنید .

 

هویت نژادی 

هویت قومی از اعتقادات و نژاد و باورها و ارزش ها و زبان تشکیل شده است

نسبت برتری یک نژاد بر نژاد دیگر به نسبت برتری عقاید و باورها و ارزش های آن نژاد بستگی دارد که شامل تقوا نیز می شود

و تقوا به عقاید و باور ها و ارزش ها مربوط می شود و هر چه باورها و ارزش های اعتقادی یک نژاد انسانی تر و به مبانی الهی نزدیک تر باشد تقوای آن نژاد بیشتر است و آن نژاد به دلیل همین عقاید و باورها از نژاد دیگری که عقاید نژاد پرستانه و ضد انسانی و ضد اخلاقی دارد برتر خواهد بود (برتری به دلیل عقاید انسانی و الهی که به تقوا مربوط می شود و نه بخاطر صرفا نژاد و رنگ پوست)


اگر ما ایرانی ها با عرب ها دشمنی داریم و از آنها کینه داریم به دلیل جنایاتی هست که عرب ها در حق مردم ما انجام دادند و هنوز هم به این جنایات افتخار میکنند جنایاتی که ریشه در باورها و ارزش های اعتقادی آنها دارد ارزش هایی مانند غارتگری و دزدی و تجاوز به مال و ناموس دیگران !


آنها هنوز هم این عقاید ضد انسانی و ضد اسلامی خود را حفظ کرده اند و آن را بخشی از هویت خود می دانند و عربی که چنین عقایدی نداشته باشد را ترد کرده و از میان خود میرانند و او را از خود نمی دانند ! آنها به شدت روی هویت خود که از چنین عقایدی سر چشمه میگیرد تعصب دارند و به آن افتخار هم میکنند !


که یکی از اصلی ترین این ارزش ها و عقاید عربی دزدی و غارت مال و ناموس دیگران است

ابتدا به اعتقاد عرب ها  در مورد دزدی و غارت اموال دیگران می پردازیم . دزدی در میان طوایف عرب یک افتخار و فضیلت محسوب می شد و می شود چرا که آنها از گذشته پیشرفت از راه غارتگری را روش و الگوی زندگی خود قرار دادند

((روشی که در آن به جای تلاش و پیشرفت برای رسیدن به یک چیز که قاعدتا زحمت زیادی دارد سعی کردند که با غارت مال و اموال دیگران به آن دست پیدا کنند))


کسب غنیمت های جنگی انگیزه اصلی اعراب مسلمان در جنگ ها بوده است.انگیزه اصلی اعراب در حمله به ایران گسترش دین مبین اسلام نبوده بلکه در واقع در نظراعراب مسلمان و اشراف عربستان جنگهای دایمی و کسب غنایم و تصرف اراضی وبدست آوردن اسیران برده از کشورهای همسایه از جمله ایران از فعالیت های تولیدی بشمار می رفته است

یکی از علل عمده شکست مسلمانان در جنگ احد (سال چهار هجری) در واقع این بود که نگهبانان و پاسداران (اعراب مسلمان) ارتفاعات به طمع غنایم سنگر های خود را ترک کرده و به جمع آوری غنایم مشغول شدند. تاریخ طبری جلد3 .صفحه 975-976-990-994

در جنگ (جبل الرمات) نیز بر خلاف دستور حضرت محمد (ص) لشکریان اعراب مسلمان برای کسب غنایم از جای خویش حرکت کردند و باعث شکست اعراب مسلمان گردیدند. اهمیت کسب غنایم در جنگ اعراب تا به انجا بود که در بعضی از جنگ ها مانند جنگ (حنین) که لشکریان اعراب مسلمان  بدون هیچ احترام و ملاحظه ای در برابر حضرت محمد (ص) می ایستادند و برای چگونگی تقسیم غنایم جنگی با پیامبر (ص) مجادله می کردند. (تاریخ طبری. جلد3. صفحه 1214-1216)


و در مورد تجاوز و ربودن زنان و دختران این عمل ریشه در شهوت پرستی بی غیرتی و هوسباز بودن اعراب دارد

البته در میان یک یا دو طایفه مانند طایفه پیامبر (ص) چنین عقایدی وجود نداشت زیرا آنها از طوایف عرب شده بودند که پیش تر به آیین حضرت ابراهیم علیه السلام  بوده اند 


عرب بر دو قسم است: عرب عاربه و عرب مستعربه


عرب عاربه به معنای عرب خالص است و عرب مستعربه، عرب غیر خالص هستند.(صحاح اللغه جوهری، ماده عرب). در مجمع البحرین در ماده عرب آورده است که عرب مستعربه، عرب هایی هستند که به زبان حضرت اسماعیل(ع) سخن گفته اند.


جوهری در صحاح اللغه گفته است که اولین کسی که به زبان عربی سخن گفت یعرب بن قحطان است و ریشه همه قبایل عربی یمن همین شخص است. (صحاح اللغه، ماده عرب). در مجمع البحرین این دیدگاه جوهری را آورده است. در کتاب لسان العرب هم آورده است که اولین کسی که خداوند زبان او را به زبان عربی به سخن آورد، یعرب بن قحطان است و این یعرب پدر و ریشه قبایل یمن است و همین قبایل یمنی را عرب عاربه می گویند.(لسان العرب، ماده عرب). در لسان العرب گفته است که حضرت اسماعیل در میان عرب عاربه نشو و نما یافت و به زبان آنان سخن گفت و اسماعیل پدر و ریشه عرب مستعربه است.(لسان العرب، ماده عرب).
بر اساس آنچه که مورخان و نسب شناسان گفته اند، مردم شبه جزیره عربستان در یک تقسیم بندی کلی به دو قسم تقسیم می شوند: جنوبیان و شمالیان. همه قبایل ساکن در یمن و اطراف آن را قبایل جنوبی و قبایل دیگر را که در جاهای دیگر عربستان ساکن بودند قبایل شمالی می نامند. قبایل جنوبی به یعرب بن قحطان می رسند و به این خاطر این قبایل را قحطانیان هم می نامند. قبایل قحطانی را عرب اصیل و خالص می گویند و اولین بار در میان اینها زبان عربی کنونی پیدا شد.
(این اطلاعات را می توانید در این کتابها ملاحظه کنید: صحاح اللغه، لسان العرب و مجمع البحرین. تاریخ اسلام، ج 1، ص 86 نوشته جعفریان، فروع ابدیت، ج 1، ص 16، چاپ اول، سیره ابن هشام، ج 1، ص 1 به بعد، چاپ مهر، اسلام و عقاید و آراء بشری، ص 237 به بعد، قبیله قریش، نوشته دکتر خضیر عباس الجمیلی، ص 48 به بعد، تاریخ العرب القدیم، نوشته شیخ احمد مغنیه، ص 6 به بعد، تاریخ العرب فی الجاهلیه نوشته دکتر رشید الجمیلی، ص 24 به بعد و نسب معد و الیمن، نوشته ابوالمنذر کلبی و غیر اینها).
از قبایل یمنی قبیله ای به نام قبیله جرهم به حجاز کوچ کردند و در حجاز مستقر شدند. حضرت ابراهیم، همسرش و پسرش اسماعیل را به مکه آورد و در آنجا اسکان داد و رفت. جناب هاجر و بچه کوچکش اسماعیل در آن بیابان تنها بودند و قبیله جرهم آنها را در آنجا دیدند و در همان جا ماندند. حضرت اسماعیل در میان قبیله یمنی جرهم که زبانشان عربی بود، رشد کرد و از بچگی زبان عربی را مانند زبان مادری یاد گرفت. پس از آن فرزندان حضرت اسماعیل همه به زبان عربی سخن می گفتند. در طول زمان نسل حضرت اسماعیل رو به فزونی گذاشتند و قبایل زیادی به وجود آمدند. این قبایل را عرب مستعربه می گویند.
اگر از حضرت اسماعیل آغاز کنیم و به طرف پیامبر اسلام بشماریم به شخصی به نام عدنان می رسیم. همه قبایل شمال را که عرب مستعربه هستند، قبایل عدنانی هم می گویند:
حضرت اسماعیل = نابت = یشجب = یعرب = تیرح = ناحور = مقوم = ادد = عدنان = معد = نزار = مضر = الیاس = مدرکه = خزیمه = کنانه = نضر = مالک = فهر = غالب = لوی = کعب = مره = کلاب = قصی = عبد مناف = هاشم = عبد المطلب = عبد الله = حضرت محمد(ص).
همانطوری که ملاحظه می کنید پیامبر اسلام(ص) با بیست و یک واسطه به عدنان می رسد و بر این اساس پیامبر ما عدنانی است و همه قبایل عدنانی، عرب مستعربه هستند و با این محاسبات، پیامبر اسلام(ص) در اصل عرب نبودند و جد بیست و هشتم آن حضرت عرب شده است.
(این اطلاعات، در همان منابع و مآخذ آمده است).



پیامبر اکرم(ص) از سلاله حضرت ابراهیم (ع) است ولی حضرت ابراهیم علیه السلام عرب نبوده است، وقتی حضرت اسماعیل وارد طایفه جرهم در اطراف مکه شد، با آنان ارتباط خویشی برقرار کرد و طایفه آنان را مستعربه می گفتند. در ضمن عرب بودن یا نبودن به دو معنا است:

الف: لغت و زبان عربی داشتن

ب: نژاد عربی داشتن

پیامبر اکرم (ص) به معنای اول عربی بود و به معنای دوم از جانب پدر غیر عربی و از نژاد حضرت ابراهیم(ع) محسوب می شود. البته عرب جاهلی دو دسته بودند:

1- قحطانیان، فرزندان یعرب بن قحطان و بومیان یمن و جزیره العرب بوده که عرب عاربه نامیده می شدند.


2- عدنانیان، فرزندان حضرت اسماعیل بن ابراهیم(ع) بوده که نتیجه ازدواج حضرت اسماعیل(ع) با طایفه جرهم بوده و اینان را عرب مستعربه می گویند و طوایف فراوانی از آنان پدید آمد که معروف ترین آنها همان قریش است و بنی هاشم از قریش می باشند.

این نکته را هم یادآوری می کنیم که در کتاب [تاریخ تحلیلی اسلام] نوشته دکتر سید جعفر شهیدی، عرب قحطانی و عرب عدنانی، به شکل دیگری معرفی شده اند. در این کتاب عرب قحطانی را عرب ناخالص و عرب عدنانی را عرب خالص معرفی کرده اند در حالی که بر عکس این است و عرب قحطانی عرب خالص هستند و عرب عدنانی عرب غیر خالص هستند. پیامبر اسلام(ص) به عرب عدنانی مربوط است و در نتیجه عرب ناخالص می شود.


بگذریم

همان طور که گفته شد عرب ها به شدت هوسباز و شهوت پرست بودند و در میان آنها رایج بود که عربی عرب دیگری را می کشت تا زن او را صاحب شود و این هم برای آنها یک فضیلت و افتخار محسوب می شود پس از ظهور اسلام هم نظیر چنین مواردی در میان اعراب فرآوان یافت می شود تا در زمان حمله اعراب به ایران که عرب ها اوج وحشیگری و غارتگری و تجاوزگری به مال و ناموس دیگران را آن گونه که در خور شهرت شان بود به نمایش گذاشتند


عبدالحسین زرین کوب در کتاب دو قرن سکوت می نویسد: فاتحان، گریختکان را پی گرفتند؛ کشتار بیشمار و تاراج گیری باندازه ای بود که تنها سیصد هزار زن و دختر به بند کشیده شدند.شست هزار تن از آنان به همراه نهصد بار شتری زر و سیم بابت خمس به دارالخلافه فرستاده شدند و در بازارهای برده فروشی اسلامی به فروش رسیدند ؛ با زنان در بند به نوبت همخوابه شدند و فرزندان پدر ناشناخته ی بسیار بر جای نهادند


دقیقا نظیر جنایاتی که عرب های داعش در حق کردها و مخصوصا ایزدی ها میکنند



به گزارش خبرنگار بولتن نیوز از اقلیم کردستان عراق، پس از آنکه داعشی ها،شهر شنگال را اشغال کردند،اعلام شد که داعش 500 زن کرد ایزدی را اسیر کرده که بعدها آمار به 510 زن رسید و این 510 زن کرد اقلیت ایزدی،توسط داعش در مساجد این شهر به قیمت هر زن 100 هزار دینار فروختند.
زنانی نیز که حاضر نشدند،مسلمان و یا کنیز داعشی ها شوند،کشته شده اند

 




بازار مخصوص فروش زنان ایزدی و مسیحی در نینوا عراق


فروش زنان ایزدی به عنوان کنیز



داعش زنان غیر مسلمان اعم از مسیحی و ایزدی را به دید غنایم جنگی می نگرد و هر کدام رابا قیمت خاصی به فروش می رساند.
به گزارش شفقنا به نقل از البلد؛ رسانه های گروهی عربی و بین المللی در مدت اخیر اقدام به انتشار برگه ای با مهر رسمی داعش کردند که در آن قیمت زنان اسیر مسیحی و ایزدی ذکر شده است.
قیمت اسیران زن با توجه به سن آن ها به این ترتیب آمده است



نکته قابل تامل این است که چرا برخی ها با تمام توان سعی دارند این جنایات را به آمریکا و اسلام آمریکایی نسبت دهند ؟!

و اعراب را تبرئه کنند غافل از اینکه این جنایات وهابی ها و داعش ریشه در باور ها و ارزش های اعراب دارد و آمریکا فقط توحش آنها را بهینه سازی و جهت دار کرده است


اعراب بویی از اسلام نبرده اند و نخواهند برد


در سال 92 بیش از 2500 عرب به اصطلاح شیعه خوزستانی وهابی شدند



زیرا اعراب شیعه هم عقاید و ارزش های خود (که به آن اشاره شد) را مهم تر و با ارزش تر و مقدم بر مبانی تشیع می دانند که بعضا ضد عقاید نژاد پرستانه آنهاست

آنچه که گفته شد تنها بخشی از عقایدی بود که هویت اعراب را تشکیل می دهد آیا می توان به این عقاید ضد انسانی احترام گذاشت ؟ (با اینکه بعضی ها احترام میگذارن) !
سایر عقاید و رسوم ضد انسانی اعراب را بیان نمی کنم چرا که می دانم تا همین جا هم مرا به نژاد پرستی و اسلام ستیزی و تفرقه افکنی و هر چیزی که در ذهنتان هست متهم کرده اید


فقط خدا میداند که پیامبر (ص) و اهل بیت (ع) چه عذاب هایی از دست این قوم شیطان کشیدند تا به اعراب متعصب بفهمانند که این عقاید ضد انسانی خود را کنار بگذارند اما به غیر از معدودی هیچکدام عقاید خود را نه تنها کنار نگذاشتند بلکه حتی حاضر به اصلاح کردن آن هم نشدند ! و یا پنهانی و غیر مستقیم به این اعمال ادامه دادند و اهل بیت (ع) را به آن اشکال به شهادت رساندند


فراموش نکنید که امام حسین (ع) در کربلا خطاب به لشکر عمر سعد فرمودند :

گوش ندادن شما به حرف من بخاطر این است که شکم های شما از مال حرام پر شده است


امام صادق (ع): چون قائم ما خروج کند بین او و عرب چیزی جز شمشیر نخواهد بود - بحارالانوار ج ۵۲



آیا ایرانیان چه پیش از اسلام چه پس از اسلام چنین اعتقادات ضد انسانی و ضد اسلامی داشته اند ؟


ما منکر این نیستیم که اشکالاتی ولو جزئی داشتیم و این کاملا طبیعی و منطقی هست چرا که بی عیب خداست اما متاسفانه خیلی از ما ایرانی ها با منطق 0 یا 100 ( منطقی که در آن یک طرف باید دیو باشد یک طرف فرشته ) به همه چیز نگاه میکنیم چنانکه وقتی سخن از جنایات اعراب وسط می آید فورا عده ای در مقابل این موضوع جبهه گرفته و با تمام توان از اعراب دفاع میکنند و برای این کار خود از هیچ توهین و تهمتی دریغ نمی کنند در نظر این افراد تمام عرب های دنیا باید کافر محض باشند تا ما با آنها را دشمن خود بدانیم و اگر یک عرب خوب در دنیا وجود داشته باشد ما بازهم نباید از جنایات و وحشیگری های اعراب سخنی بگوییم و از اعراب کینه ای داشته باشیم تا به آن یک نفر بر نخورد ! (یعنی به عقیده این افراد آن یک عرب ارزشش از کل مردم ایران بیشتر است ) و این خود یک نمونه بارز نژاد پرستی از نوع بیگانه پرستی است که قالب دینی هم پیدا کرده


اما همین که نوبت به هویت ایرانی و آریایی می رسد بیگانه پرستان انتظار دارند که تمام آریایی ها معصوم و بی عیب باشند ! و اگر ذره ای ایراد جزئی داشته باشند می گویند که باید هویت نژادی خودمان را کنار بگذاریم ! و بین اسلام و هویت آریایی یکی را انتخاب کنیم در صورتی که این دو هیچ تضادی با هم ندارند و اگر فرضا اشکالی میان برخی از ما رواج داشته و ما اکنون آن اشکال را اصلاح کرده و یا به کل آن باور غلط را کنار گذاشته ایم و اکنون مسلمانیم در نظر این افراد متحجر باز هم فایده ندارد و باید کل هویت و فرهنگ و نژادمان را کنار بگذاریم به چنین اشخاصی باید گفت که فرهنگ ایرانیان قبل از اسلام را با فرهنگ سایر کشورها در همان زمان و حتی با فرهنگ اعراب پس از اسلام مقایسه کنند و یا رفتار ایرانیان پیش از اسلام با مردم کشور شکست خورده را با رفتار اعراب پس از اسلام با مردم کشورهایی که به آنها حمله میکردند را با هم مقایسه کنند که در آن زمان هم غارتگری و کشتار و تجاوز به مال و ناموس دیگران در فرهنگ ایرانیان جایی نداشت به همین خاطر بود که ایرانیان خود اسلام آسمانی را پذیرفتند و حساب آن را از اسلام عربی جدا کردند و این را هم دوباره یادآوری میکنم که علت دشمنی ما با اعراب هیچ ربطی به رنگ پوست ندارد ! هر شخص با غیرت و با شرفی از شنیدن جنایاتی که عرب ها در حق مردم ما کردند خونش به جوش می آید و این ربطی به نژاد پرستی و تحقیر دیگران بخاطر رنگ پوست ندارد ! آخر مگر می شود نسبت به کسانی که به خاک و ناموس کشور ما تجاوز کرده اند و هنوز هم به این جنایات خود ادامه داده و به آن افتخار میکنند کینه ای نداشت ؟ این نهایت بی شرفی و بی غیرتی اشخاصی را می رساند که هرگاه کسی از جنایات اعراب سخن می گوید آن شخص را که بخاطر تجاوز اعراب به خاک و ناموس کشورش خشمگین و غیرتی شده را به نژاد پرستی و تفرقه افکنی متهم میکنند ! بیگانه پرستی و ایرانی ستیزی این افراد تاحدی جدی است که برخی از آنها کلا منکر حمله اعراب به ایران شدند و یا می گویند که اصلا هیچ جنایتی صورت نگرفته و اعراب با اسیران رفتاری انسانی داشته اند ! اما به این نکته اشاره نمی کنند که اعراب اصلا برای چه به ایران حمله کردند ؟ (مگر غیر از این بود که برای غارت مال و ناموس ایرانیان به ایران حمله کردند ؟ و آن هم به دستور خلیفه دوم که طی خطبه ای به اعراب گفت که ی مسلمانان من شما را از زبان پیامبرتان به گنج ها خسروان و زنان زیبای مجوسان بشارت میدهم بروید و مال و ناموس ایرانیان را غارت کنید)



حکم کنیزی گرفتن زنان در قرآن



مگر اسلام نگفته است که هیچگاه آغازگر جنگ نباشید ؟ کجای اسلام گفته است که به کشورهای دیگر حمله کنید مال و ناموس آنها را غارت کنید و مردانشان را گردن بزنید و زنانشان را به کنیزی ببرید ؟ اسلام فقط اجازه دفاع از قلمروی مسلمانان را داده است و حکمی که قرآن در مورد کنیزی گرفتن زنان صادر کرده است مربوط به زمانی می شود که زنانی در حمله به خاک مسلمانان شرکت داشته باشند و چنانچه این زنان در شرایط ذکر شده اسیر شدند آنها را به عقد خود در آورید و رفتاری انسانی با آنها داشته باشید به جای اینکه آنها را زندانی کنید که در این صورت ممکن است به آنها تجاوز شود و برخورد غیر انسانی با آنها صورت گیرد این است حکم قرآن در مورد کنیزی گرفتن نه اینکه به کشوری حمله کنید مردمانش را نسل کشی کنید به زور وارد خانه مردم شده و دخترانشان را به کنیزی ببرید و هرکس مخالفت کرد گردنش را زده و زنش را هم به همراه سایر فرزندانش به بردگی ببرید ! آیا این اسلام است ؟ آیا این اعمال شباهتی به عقاید عربی که در ابتدا به آن اشاره کردم ندارد ؟


(آیا اکنون نمی توان این نتیجه را گرفت که عرب نه تنها بویی از اسلام نبرده است بلکه نام اسلام را هم به لجن کشیده است ؟)


چنان که خداوند در قرآن کریم سوره توبه آیه 97 می فرماید :

{الأَعْرَابُ أَشَدُّ کُفْرًا وَنِفَاقًا وَأَجْدَرُ أَلاَّ یَعْلَمُواْ حُدُودَ مَا أَنزَلَ اللّهُ عَلَى رَسُولِهِ وَاللّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ}


(عربهای  کافرتر و منافق تر از دیگرانند و به بی خبری از احکامی که خدا بر پیامبرش نازل کرده است سزاوارترند و خدا دانا و حکیم است)


آیا زبان بهشتیان عربی و زبان جهنمیان عجمی است ؟




به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه خبرگزاری فارس، یکی از کلیپ‌هایی که چندی است در شبکه‌های مجازی مورد توجه قرار گرفته است بخشی از سخنان سیدمرتضی خاتمی خوانساری در برنامه این شب‌ها درباره زبان اهل بهشت و اهل جهنم است. در این کلیپ چنین مطرح می‌شود که «زبان اهل بهشت به زبان عربی است و زبان اهل جهنم، زبان عجم است





* توضیحات کارشناس تلویزیون درباره اظهاراتش

خاتمی خوانساری در پاسخ به سؤال خبرنگار فارس در توضیح این مسئله گفت: سخن از اینجا آغاز شد که چرا تلقین میت را به زبان عربی می‌خوانیم که در این زمینه می‌توان به آیات ابتدایی سوره مبارکه «الرحمن» مبنی بر «الرَّحْمَنُ، عَلَّمَ الْقُرْآنَ، خَلَقَ الإنْسَانَ، عَلَّمَهُ الْبَیَانَ» اشاره کرد. بر اساس این آیات، تمام زبان‌ها را پروردگار به انسان‌ها آموخت و اصولاً همه بیان‌‌ها مخلوق خداوند هستند و از زمان حضرت آدم صفوةالله، خداوند زبان عربی را به او تعلیم داد. همچنین هیچ زبانی به اندازه زبان عربی توسعه ندارد و تمام جهانیان نسبت به فصیح‌بودن زبان عربی آگاه هستند.

وی افزود: یکی از قوانین عالم آخرت این است کسی که اهل بهشت است هنگام مرگ، خداوند زبان او را به زبان عربی بر می‌گرداند، همینطور کسی که اهل جهنم باشد حتی با وجود عرب‌زبان بودن هم، باز خداوند زبان او را به غیرعربی تغییر می‌دهد.

خاتمی خوانساری اظهار داشت: شیخ طبرسی صاحب تفسیر مجمع‌البیان در ذیل آیه 195 سوره مبارکه شعرا مبنی بر «بِلِسَانٍ عَرَبِیٍّ مُّبِینٍ» به شرح این واژه پرداخته و از قول پیامبر اکرم(ص) نوشته است: «لسان اهل بهشت، عربی است» که در توضیح این روایت می‌توان گفت جایی که انسان‌های بسیاری جمع هستند و تجمع می‌کنند اگر همه آنها به یک زبان صحبت کنند طبیعتاً بهتر می‌توانند مفاهیم را به یکدیگر منتقل کنند از این رو بالأخره باید یک زبان واحد باشد لذا چه تأثیری دارد که کدام زبان اعم از ترکی، فارسی، انگلیسی و ... باشد.

وی با بیان اینکه در آیه دوم سوره مبارکه یوسف آمده «إِنَّا أَنزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِیًّا لَّعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ» و زبان محاوره‌ای عرب، زبان عربی بوده است، ابراز داشت: عبدالله بن عباس از حضرت رسول(ص) روایت می‌کند که ایشان می‌فرمایند: قال احب العربیّ لثلاث: لانی عربی و القرآن عربی و لسان اهل الجنة عربی؛ من خودم عرب هستم، قرآن به زبان عربی نازل شده و زبان اهل بهشت نیز عربی است



* نقد مدعا توسط یک کارشناس قرآنی

در این میان گفت‌وگویی با حجت‌الاسلام سعید بهمنی عضو هیئت علمی مرکز فرهنگ و معارف قرآن داشتیم که وی در نقد سخنان خاتمی خوانساری مطالبی را عنوان کرد و گفت: زبان «عربی» از نظر لغوی یعنی «روشن»؛ زبانی که مردم با آن به روشنی سخن می‌گویند و ابهامی ندارد.

وی اظهار داشت: به طور مثال ما می‌توانیم در عالم رؤیا مردم کشورهای دیگر را ببینیم و به زبان فارسی با آنها تکلم کنیم و برای افراد بسیاری این اتفاق صورت گرفته که حتی با زبانی غیر زبان فارسی در عالم خواب و رؤیا سخن گفته‌اند در حالی که در عالم بیداری اطلاعی از آن زبان ندارند. همچنین در روایات اسلامی خواب به آخرت تعبیر شده است لذا آنچه در قالب رؤیا اتفاق می‌افتد انتقال معانی است به هر زبانی که باشد

رئیس گروه علوم قرآنی مرکز فرهنگ و معارف قرآن عنوان کرد: وقتی خداوند متعال در آیه 65 سوره مبارکه یاسین می‌فرماید: «الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی‏ أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیْدیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ»؛ امروز بر دهان آن‌ها مهر می‌نهیم‌، و دست ایشان با ما سخن می‌گویند و پاهایشان کارهایی را که انجام می‌دادند، شهادت می‌دهند. آیا منظور از سخن گفتن اعضاء و جوارح انسان در روز قیامت به زبان عربی است؟! خیر، بلکه انسان‌ها در عالم آخرت، معانی را منتقل می‌کنند.

وی یادآور شد: یک حافظه کامپیوتری یا لوح فشره را فرض کنید که حاوی اطلاعاتی است و این اطلاعات به همان زبانی که ذخیره شده‌اند، نمودار می‌شوند و مهم این است که همه انسانها با زبان‌های مختلف آشنا بوده و یا همگی به یک زبان حقیقت با هم سخن بگویند. اینکه چه زبانی در آن عالم قیامت حاکم است، فقط باید از طریق زبان وحی و حضرت رسول(ص) بیان شود.

حجت‌الاسلام بهمنی گفت: روایتی که آقای خاتمی خوانساری در استدلال عربی‌بودن زبان اهل بهشت فرموده‌اند جزو روایات ضعیف است. در بیان روایات باید از راویان شیعه راستگو به نقل روایت بپردازیم از این رو روایتی که ایشان در سخنان خود به آن استناد می‌کنند مبنی بر اینکه حضرت رسول(ص) می‌فرمایند: «قال احبوا العربیّ لثلاث: لانی عربی و القرآن عربی و لسان اهل الجنة عربی»، روایت صحیحی نیست بدین معنا که تمام سلسله روایان حدیث باید شیعه راستگو باشند و این روایت از جانب اهل سنت نقل شده است اما ما روایات اهل سنت را نیز می‌پذیریم به شرطی که ثقه باشند در حالی که روایان این حدیث به دروغگویی توصیف شده‌اند و خودِ اهل سنت آنها را تکذیب می‌کند.

وی تصریح کرد: علاوه بر این، روایت فوق از جمله روایات مرفوعه است یعنی یک سلسله سند از آن حذف شده است مثلاً فردی که در قرن سوم می‌زیسته نمی‌تواند از قول حضرت رسول(ص) روایت نقل کند و بگوید من از پیامبر این حدیث را نقل می‌کنم. بنابراین اِشکال روایت «قال احبوا العربیّ لثلاث: لانی عربی و القرآن عربی و لسان اهل الجنة عربی» بسیار زیاد است و هیچ اهل فنی به چنین روایتی استناد نمی‌کند مگر اینکه تأییدات دیگری همچون آیات قرآن کریم داشته باشد یا سایر روایات از آن حمایت کنند. متأسفانه گاهی اوقات برای تأیید مسائل قدسی به سراغ مسائل و سخنان بسیار ضعیف می‌روند.

رئیس گروه علوم قرآنی مرکز فرهنگ و معارف قرآن با اشاره به آیات ابتدایی سوره الرحمن ابراز داشت: «بیان» با «زبان» متفاوت است و منظور از بیان در این سوره، زبان نیست چرا که ما می‌توانیم با یک نقاشی و با یک حرکت، مفهومی را به دیگران انتقال دهیم و خداوند، قوی بیان کردن و قوی منتقل کردن معانی را به انسان‌ها آموخته است.

* لزوم دقت بیشتر در دعوت از کارشناسان برنامه‌های مذهبی

از آنجایی که رسانه ملی، رسانه‌ای با سطح فراگیری بسیار بالاست و همه اقشار جامعه اعم از خاص و عام مخاطب آن هستند، به نظر می‌رسد طرح برخی مطالب شاذ و شبهه‌برانگیز در رسانه ملی نه تنها جایز نیست که از بن اشتباه است.

شایسته است تلویزیون در دعوت از کارشناسان مذهبی و تاریخی دقت بیشتر به خرج دهد، همچنین مدعوین نیز بیش از پیش در بیان امور اعتقادی و دینی حساسیت به خرج دهند تا ناخودآگاه موجب تشویش اذهان عمومی جامعه و یا دلزدگی از دین نشوند